|
(بخش نخست رمان تاک های عاشق)
تاکهای عاشق
در بالكن را باز كرد و
دستش بیاراده كلید چراغ را جست. اثری از كلید نبود. بهیادش آمد كه
بالكن خانهشان در تهران چراغ داشت. شبهای گرم بیاختیار دستش بر
كاشیهای صاف گلبهی مینشست و بیآنكه نگاه كند، انگشت سبابهاش كلید
كوچك چراغ را بهطرف بالا فشار میداد. دستش را از دیوار زبر بهسرعت
پسكشید. همین یك لحظه اما، هزاران تصویر را در ذهنش برانگیخت. ناباورانه
بهدیوار خاكستری بیچراغ و كلید نگریست تا مطمئن شود كه خواب نمیبیند.
بهبالا نگاه كرد، آسمان را هالهای از ابر تیرهی دلگیر فروبلعیده بود.
هنوز روز بود، اما آسمان حالت غروبی ابری داشت. سالها بود كه رنگ آبی
آسمان را ندیده بود. اگر ابرها هم كنار میرفتند و خورشید در آسمان
میتابید، باز هم رنگ آسمان بهطوسی میماند. شب نیز پردهی سیاه بر پیكر
آسمان نمیكشید. شب نیز در هالهی خاكستری رنگی فرو میرفت كه با سیاهیاش
درهم میآمیخت. اگر هم آسمان ابری نبود، باز هم ستارگان چندانی بهچشم
نمیخوردند. گویی كه تنها بر پردهی سیاه شرق آنگونه كه باید ستارگان
میدرخشیدند.
آینهی قدی را با احتیاط
از جعبه در آورد و در راهرو آپارتمان كوچكش روبروی ساعت دیواری آویخت. با
شگفتی به قاب قدیمی دست كشید و خودش را در آینهی كودكیاش نگریست.
هزاران تصویر در آینه جان گرفت. گویی كه آینه همهچیز را در خود ضبط كرده و
چون پردهی سینما به نمایش گذارده بود. كتاب را خوانده بود. چندین بار
خوانده بود و حال در آینه، در چشمهایش مینگریست، تا همهچیز را یكبار
دیگر در آینهی چشمها بخواند. بهتصویر ساعت دیواری در آینه نگاه كرد،
نیمروز بود.
روز زودتر از همیشه در
تاریكی رنگ باخت. باد ابرهای تیره را با خود بر فراز شهر آورد و در تاروپود
شهر وزید، آخرین تكبرگهای برجایمانده بر شاخهها را بر پنجرهی اتاق
كوبید و باز آنان را نیمهجان به جنبش واداشت. جنبشی دهشتناك، زوزهكشان
هولناك، درد در تاروپود زخمی برگها جوشید، گویی كه سر بر سنگ فروكوبیدند و
جان باختند و باز بهآسمان پر كشیدند. درختان خشك دیگر اشكی نداشتند تا بر
آخرین برگهای برباد رفته، در آخرین روز پاییز بریزند. در سرخی غروب بهخود
پیچیدند، غمناك رقصیدند، با بغضی خشك خود را به موسیقی باد سپردند و دمی با
باد رفتند تا دگربار بهخود بازآیند و بیخود از خود كمر در غم خم كنند.
روز در اوج شكفتگی خود در تاریكی فرورفت. دلشورهی گنگی پرستو را
بهتشویش واداشت. از وزش باد شدید بدش میآمد، همواره از طوفان متنفر
بود و حال گویی كه باد او را با خود
میبرد. بدن نحیفش
با هر زوزهی باد پیچ و تاب میخورد و او با هر گام میكوشید كه خود را در
برابر آن حفظ كند.
هنوز بیست دقیقهای راه
بود و باد هر آن شدیدتر میوزید. صدای شكستن شاخهها بهگوش میرسید و
شاخهی جوان درختی پیر، جلوی پای او شكست. پرستو بهسختی در برابر یورش
باد راه میپیمود و از خود میپرسید كه آیا به آشیان خواهد رسید و جان سالم
بهدر خواهد برد؟ او جوان بود، هرچند ظریف و نحیف اما جوان بود. مادر هم
جوان بود، اما در دوران جوانی به پایان راه رسیده بود. اگر پنجرهی خانه
باز مانده باشد، اگر باد مادر را با خود ببرد؟ آخر از مادر پوست و استخوانی
بیش نمانده بود. پزشكان هم دیگر حرفی برای گفتن نداشتند به جز آن كه
"روزهای آخر اوست. مواظبش باشید و بگذارید كه روزهای آخر را بهخوشی
بگذراند." اما چگونه؟ وقتیكه بابارحمان رهایش كرده و زنی دیگر اختیار
كرده است، یك زن هم سن و سال دخترش، خجالت هم نمیكشد. آخر چگونه روزهای
آخر را به خوشی بگذراند هنگامی كه مدام استفراغ است و استفراغ، درد است و
درد و حسرت روزهایی كه مردی عاشقش بوده است. تنها مرد زندگی كوتاهش. مردی
كه از شهر كوچك و وابستگیهایش گذشته بود تا به او بپیوندد. مردی كه
عاشقانه او را میپرستید و پدر دو فرزندش بود. حال مرد بازگشته بود به
همان شهربند كه در جوانی بهخاطر مادر از آن گذشته، به زندگی شهری تن داده
و ظاهراً در تمدن شهری اُخت گشته بود. دختركی را دربرداشت و برای سومین
بار، و اینبار از دخترك، پدر شده بود. زندگی شهری را ترك گفته و به شیوهی
زندگی سابق خود روی آورده بود، شبانی. انگار كه زندگی در شهر همچو خوابی
بیش نبود، خوابی كه هیچ پیوندی بین دو تكهی بیدار پیش و بعد از آن
نداشت، بهجز همسری بیمار و كودكانی كه یادآور آن خواب طولانی و دور بودند.
آیا سرطان همهچیز را همچو آبی رفته با خود برده و یا این بازگشت، بازگشتی
بود كه دیر یا زود همهچیز را، همهی
آن چیزهایی را كه
نباید اتفاق میافتاد، فرو كوفته و بر بستر طبیعی خود بازمیگردانید؟
قربانی این دگردیسی بازپسگرایانه عشق بود. عشقی كه در جوانی و زیباترین
خاطرههای زندگانی ریشه داشت ولی مَرد همهچیز را ویران كرد و جز خاكستر و
دود بر كویر قلب چیزی برجای نگذاشت. بیستدقیقهای بیش نمانده بود و پرستو
هنوز تصوری ملموس از مرگ نداشت
زغال زیر خاكستر كُرسی
خاموش گشته بود. بادی سرد و شدید شاخههای درختان باغ را بر بستر زمین خم
میكرد. پرستو و فرهاد هر یك كناری كز كرده و در سكوتی غمبار فرو رفته
بودند. احساس بیكسی بههنگامهی مرگ مادر بر قلبشان سایه افكنده بود.
بابارحمان نیامد، با آنكه میدانست روزهای آخر مادر است، نیامد و همین بر
درد از كفدادن مادر میافزود. فرهاد با بغضی تلخ فریاد زد:
«
خودم فردا میرم دنبال كفن
و دفنش. اصلاً هم به بابارحمان خبر ندیم. بذار از دیگران بشنوه و خجالت
بكشه.»
پرستو كه هنوز اشك میریخت
و بهسختی حرف میزد، گفت:
«
زشته. پسفردا فامیل میان،
میگن باباتون كجاس.»
فرهاد با غیظ فریاد زد:
«
آخه به این هم میگن
بابا؟! بذار همه بفهمن. چهفرقی واسهی ما داره؟! اون باید خجالت بكشه كه
متأسفانه نمیكشه.»
«
دودش میره تو چشم
خودمون. خونوادهی گلپر چی میگن؟ اونها كه منتظر بهانهن تا عروسیتونو
بههم بزنن؟!»
فرهاد آهی بلند و سوزناك
كشید و سرش را با تأسف بهچپ و راست تكان داد. كینه و غم با غلظتی ملموس
در رگهایش میجوشید و او را لحظهای آرام نمیگذاشت. از یك سو باورهایش
او را وامیداشت تا در برابر ستمگری فریاد برآرد، باورهایی كه او را یكبار
راهی زندان كرده بود و از دیگر سوی، دلش برای پیوندی عاشقانه میتپید،
آرامش میطلبید و خواهان تشكیل خانواده بود. یا باید دهانش را میبست و
سكوت پیشه میكرد و یا زندگیاش با زندان و شكنجه رقم میخورد. چهكسی
خواهان ملاقات همسر در پشت میلههای زندان است؟ چهكسی سركوفت خانواده را
میپذیرد و بهزندگی با یك زندانی سیاسی تن میدهد؟ گفته بود كه سیاست را
كنار میگذارد، كه پیوند با گلپر برایش مهمتر از همهچیز است، كه بهخاطر
این پیوند از همهچیز خواهد گذشت. به خانوادهی گلپر قول داد كه به كل دور
سیاست را خط بكشد و به گلپر
گفت كه به زندگی
خودش فكر خواهد كرد، به زندگی خودش با او.
دوستانش ریشخند زدند.
مسخرهاش كردند. همدانشكدهایها با نگاهی مشكوك از او دوری جستند، گویی
كه او خود را فروخته بود. مهم نبود كه خودشان چیزی نمیگفتند و سكوت را
پیشه كرده بودند، مهم این بود كه فرهاد واژگان ممنوعه را بر لب آورده بود و
حال باید سخن بر جان میخرید و كنار نمیكشید. آخر اگر او هم سكوت اختیار
میكرد، پس چه كسی ناگفتنیها را میبایست بر زبان میراند؟ كلامی كه با
زندان و شكنجه پاسخ مییافت.
با تمسخر میگفتند:
«
داره قاطی مرغ و خروسها
میشه! ... میخواد بچسبه به زندگی خودش و مبارزه رو رها كنه! ... هه!
میخواد زن بگیره، رفته تو لاك خودش...»
فرهاد با دلی زخمی میشنید و دم نمیزد كه چرا خود شما مهر سكوت بر لب
زدهاید؟ چرا شما تنها و تنها به خود و زندگی حقیرتان میاندیشید و بس؟
چرا مرگ را برای همسایه میخواهید؟ اگر حرفیست برای گفتن، خوب بزنید، مگر
من دهان شما هستم؟ شما كه از ترس لب فروبستهاید و با سكوت مرگبارتان در
برابر دیكتاتورها سر تعظیم فرود آوردهاید. هرچند این پرسشها از مخیلهاش
میگذشت، اما بر زبان نمیآورد. میدانست كه ناگفتنیها همین است، همین
اندیشهای كه در ذهنش نقش میبست و چنانچه بیانش میكرد تنها میماند.
تنها، منزوی و مطرود. چیزی كه از زندان و شكنجه برایش سختتر مینمود.
زندان و شكنجه از زندانی سیاسی در جامعه قهرمان میساخت اما این حرفها
چشمها را بهدرون میچرخانید، نه بهسوی قهرمان بلكه بهسوی فردی كه
نمیخواست بهخود بنگرد، تا مبادا دچار بحران شود. تا مبادا به حقارت درونی
خود پی ببرد. آخر این حرفها تلنگری به شقیقه بود، تا قلب رسوخ میكرد و
درون را میخراشید.
گریست، با صدای بلند گریست
و مشتهایش را بر دیوارهای كهنهی خانه فروآورد. گویی كه دیوارها، این
دیوارهای بلند و بهظاهر محكم، توخالی بودند. صدا در درون دیوارها پیچید و
اینجا و آنجا سقف ترك برداشت. سقف دیگر نه پناه كه بلای جان بود. پرستو
دیگر نمیگریست، بهتزده به مشتهای فرهاد خیره گشت، به ظاهرِ خانهی محكمی
كه بنایش در پژواكی فرومیریخت و برخود میلرزید. شاید هم این لرزش از
مشت نبود، بل از شدت كوبش چكمههایی بود كه به خانه هجوم آوردند. فجایع آن
شب تمامی نداشت. قبل از نیمهشب هیبتهایی ترسناك در خانه پدیدار شدند و
فرهاد را با خود بردند. هندوانهی شب یلدا زیر لگدهای سنگینشان له شد و
قصههای آخرین شب پاییز را باد با خود برد. تمام شب را پرستو با وحشت
دستگیری برادر و مرگ مادر دستبهگریبان بود، اما شب را پایانی نبود. سپیده
خیال سرزدن نداشت و سیاهی بر گیتی سیطره افكنده بود. اندوه مرگ و وحشت از
جسد با آرزوی مرگ تنیده بود. اگر میتوانست چشم برهم بگذارد و دیگر نگشاید،
اگر مادر او را با خود میبرد و او بهآغوش جاودانهی مادر پناه میبرد،
اگر میمرد! پیكر بیجان مادر او را از مرگ بیزار كرد. با نفرت بهمرگی
اندیشید كه عزیزش را از او ربود. از او تنها جسدی برجای مانده بود كه
پرستو نمیدانست با آن چه كند. شب با تمام غلظت سنگینش او را دربرگرفته
بود.
شمعهای بالای سر مادر
هنوز میسوختند. كنارش نشست. چهرهی مادر همچو مهتاب میدرخشید. لبخندی
برلب داشت، گویی كه روانش رهایی یافته، رهایی از جسمی كه شكنجهگاهش
بود.
میدانست كه او را
بهگورستان میبرند و در جایگاه غریبی به گور میسپارند. اما او متعلق
بهخاك آن خانه بود. درخت بِه بدون او شكوفه نمیداد و هزاران غنچهی
گلآتشین هر بهار نمیشكفت. روان او در روان خانه تنیده بود. چراغ را روشن
كرد و بیاختیار بهسوی صندوقچهی مادر رفت. پارچههای قدیمی رنگارنگ و بوی
نفتالین صندوقچه را پر كرده بود. پارچهها را بهدقت بیرون آورد. دنبال
چیزی میگشت كه خود نمیدانست چیست. ته صندوق شیءای طلایی رنگ همچون خورشید
میدرخشید. چیزی را كه دنبالش میگشت یافته بود. ابریشم زرد را برداشت.
مادر را بهحمام برد و بهدقت شست. مثل آن هنگام كه زنده بود، چنگ در موهای
كوتاه مادر زد و سپس آن را شانه كشید. سپیدی زودرس همچون مرگ زودرس بر
موهایش نقش بسته بود. بهچهرهی جوان مادر نگاه كرد، گویی كه هنوز زنده
بود. سپیده خیال سرزدن نداشت. باد در شاخ
و برگ درختان
میوزید و انگار كه نالهها را با خود بههمهجا میبرد. نالههای زنی را
كه با مرگ دست و پنجه نرم میكرد، بهخود میپیچید و فریادش در وزش باد
میآمیخت. فریادهای دوری كه نزدیك مینمود. بیل را برداشت و پای درخت بِه
را چال كرد. سپس مادر را پیچیده در دیبای زرد، پای درخت بِه بهگور سپرد.
اشك سیاهی را زدود و سپیده
بیداری را ربود.
دلش میخواست در آن خانه
میماند. آن خانه بوی مادرش را داشت و هزاران خاطرهی كودكی دیگر را. فقط
خانه نبود. دوستانش را از دست میداد و محلهای را كه تكتك خانهها و پیچ
و تاب كوچههایش را میشناخت. در هر خانهای آشنایی مییافت و با جوانان
محله همكلاسی یا دوست بود. فقط محله نبود، شهر بزرگ را از دست میداد تا
در شهر كوچكی كه اغلب دخترانِ همسن و سال او باردار بودند، یا بچه داشتند،
سكنی گزیند. به درخت بِه كه سفیدپوش شده بود نگاه كرد. میدانست كه هیچ
بِهای مزهی میوهی این درخت را نخواهد داشت و هیچ شكوفهای، زیباتر از
شكوفههای درخت بِه نخواهد بود.
خانهای كه گلهایش را
مادر و درختانش را بابارحمان كاشته بودند. ماهیهای حوض را وقتی كه او
كوچك بود، خریده بودند. آن موقع دو تا ماهی سرخ كوچولو بودند كه حال
تعدادشان به پنجاه و دو میرسید.
خانهای كه زیرزمینش
لانهی مارمولكها بود و او هرگاه با بچهها دعوایش میشد و زورش بهآنان
نمیرسید و كتك میخورد، مارمولكها را میگرفت و در لباس بچهها
میانداخت و به جیغ و دادشان میخندید. هر چه آنان بیشتر میترسیدند، او
بیشتر میخندید و بعد مارمولك را رها میكرد.
خانهای كه هر گوشهاش
بازیهای كودكانه را بهیادش میآورد . بازی با فرهاد و گلپر را، وقتی كه
هفتسنگ یا وسطی بازی میكردند. حسادتهایی كودكانه كه مدتها بر ذهنش
سایه افكنده بود، هنگامیكه فرهاد به گلپر بیشتر توجه میكرد و یا ترجیح
میداد كه بهجای او به گلپر كولی بدهد.
بابارحمان پرسید:
«
مگه نمیخواست زن بگیره، پس چرا دوباره رفت دنبال سیاست؟»
پرستو درحالی كه
لباسهایش را با دقت تا میكرد و در چمدان جای میداد، با بیحوصلهگی
پاسخ داد: «
بیچاره كاری نكرده بود،
الكی اومدن بردنش.»
«
الكی كسی را نمیبرن،
حتماً یك گهای خورده بوده. حالا جای زنگرفتن باید بره آب خنك بخوره تا
آدم بشه.»
«
نمیتونن ببینن كسی كتاب
میخونه و میفهمه، وگرنه مگه فرهاد كار خلافی كرده كه بیچارهرو گرفتن؟!»
ابروهای پرپشت بابارحمان
بههم گره خورد. میشد خشم را در حركات تند دستها و لحن گفتارش دید:
«
تو دیگه نمیخواد از اون
دفاع كنی. آبروی خونواده رو برده. فقط خودش كه نیست. دیگه كسی نمیآد تو
رو بگیره. واسهی همه دردسره.»
تن پرستو مورمور شد و
احساسی چندشآور بهاو دست داد. احساسی كه انسانیتش را حذف میكرد و بهاو
همچون یك كالا مینگریست. كالایی كه منتظر میماند تا كسی بیاید و او را
بخرد. حال فروشنده بدنام شده بود و كالا روی دستش میماند. بغض گلویش را
فشرد. نمیدانست چه بگوید. هیچگاه با پدر حرف نزده بود. همواره ترس
هالهای بود تا او از كودكی بغضش را قورت دهد و حرفش را در دل نگه دارد.
مرگ مادر پنداری كه ترس
از پدر را شسته و برده بود. قدرتی بیسابقه وجودش را در بر گرفت و
بیاختیار واژهها بیرون ریختند. پرستو دیگر نمیدانست كه چه میگوید و
كنترلی بر فریادش نداشت:
«
فرهاد آبروی خانواده را
برده؟ اتفاقاً اون آبروی خونوادهست. شعور داره، میفهمه. واسهی همین هم
گرفتنش. این دولت تحمل یك آدم فهمیده رو نداره. اون آزارش به مورچه هم
نمیرسید، چرا باید بندازنش تو هولوفدونی. مگه تا حالا آزارش به كسی
رسیده؟ اون بود كه مادر رو میبرد دكتر. تر و خشكش میكرد و بهش
میرسید. تو كجا بودی؟ مادر رو ول كردی، رفتی شهربند یك دختربچه گرفتی. ما
رو هم وِل كردی، با یه مادر مریض كه باید پرستاریشو میكردیم. بعد از
چهار سال اومدی كه درشت بارمون كنی و بری؟ كِی اومدی بپرسی كه حالتون
چطوره؟ چیزی لازم دارین؟ یك بار اومدی دست مادر رو بگیری ببریش مستراح؟ یك
بار كاسه گرفتی جلوی دهنش تا سبزِ سبز استفراغ كنه؟ اون دفعه كه فرهاد رو
گرفته بودن و من هم سرما خورده بودم، اومدی ببینی كهبا گلوی بادكرده و تب
چهلدرجه غذا میپختم؟ تو پدر مایی؟ تا حالا كجا بودی؟ وقتی مادر مرد تو
كجا بودی؟ فقط آمدی كه خاك روی سرت بریزی و بگی كه مثلاً ناراحتی؟ نه، ما
تو این چندساله بابا نداشتیم، فقط یه مادر مریض داشتیم، كه سایهش از
سرمون كم شده...«
از یورش اشك و سوزش گلو، چهرهاش را در میان دستها پوشاند. آرام كه
گرفت، مشتهای گرهكردهی پدر باز و حایل چهرهاش گشته بود، پدر
چمباتمهزده میگریست. پرستو با شگفتی به خود و پدرش نگاه كرد. نه پدر
دیگر آن دیو ترسناك كودكیاش بود و نه او دختربچهای ترسو.
از لای كاشیهای كنار
دیوار تاكی روئید، با سرعتی معجزهآسا شاخ و برگ گرفت و بزرگ شد. پرستو
نخستین كسی بود كه آن را كشف كرد، نگذاشت كسی تاك را ببیند تا مبادا آن را
بِبُرند و یا از ریشه بیرونش آورند. كنار آن، بهفاصلهی نیممتر آن طرف
دیوار، در باغچهی همسایه نیز تاكی سربرآورده بود. پرستو میپرسید كه آن
تاك از كجا سربر آورده، سنگفرش را با جانسختی پشتسر گذاشته است و
بهسوی لب دیوار قد میكشد.
نگذاشت تاك را ببرند.
كاشیهای اطرافش را درآورد و آن قسمت حیاط را بهباغچهای كوچك تبدیل كرد
كه تنها تاكی تنها در آن روئیده بود. تاك هرسال بلند و بلندتر میشد و
پرستو پیوسته آن را برانداز میكرد و قد و قامتش را میستود تا سرانجام
بهلب دیوار رسید و در شاخ و برگِ تاكِ درخت همسایه گره خورد. پس از آن
بود كه هر دو تاك برای نخستین بار بهبار نشستند و یك خوشه رُز
سرخفام از لبهی دیوار آویزان گشت. تنها یك خوشه كه معلوم نبود از كدام
تاك بود، چراكه آن دو آنچنان درهم پیچیده بودند كه گویی خوشه از آن هر دو
بود. در سوز سرمایی كه درختان در خواب عمیق زمستانی فرو میرفتند، آن دو
شاخهها را بر نخستین بارشان گذاشته بودند و كودك رُز
را پاس مینهادند.
دلش میخواست در آن خانه
میماند. خانهای كه ماهیان سرخ حوض برای خود نامی داشتند و پرندگان هر
سال بهار بهلانههای خود در لابلای شاخ و برگ درختانش بازمیگشتند.
پرستو لانهی مورچهها را میشناخت و تابستانها كه روی ایوان دراز
میكشید، سر راه مورچهها، نزدیك لانهشان نانخرد میریخت. بهغنچهها نام
میداد، حتی اگر تعدادشان بهصدها میرسید، هیچ غنچهای را از قلم
نمیانداخت. او در طبیعت خانه میتپید و با گسستش از خانه تكهای از او
آنجا میماند و تكهای از طبیعت را با خود میبرد.
دلش میخواست در آن خانه
میمرد. خانهای كه در آن متولد و در پناه سقفش بزرگ شده بود. شاید اگر
زیر درخت بِه چال میشد، هر بهار در شكوفههای سپید و صورتی درخت جانی
دگرباره مییافت. شاید از منظر یك شكوفه، جهان زیباتر جلوه مینمود.
بابارحمان اسباب و اثاثیه
را روی هم تلنبار میكرد و پرستو كه دلش در گوشه و كنار خانه پر میكشید،
برخلاف خواستش باید وسایل خانه را بستهبندی میكرد تا زیر دست پدر خراب
نشوند. چینیهای یادگار مادر را با دقت تمام در جعبه چید. هر تكه برایش
خاطرهای بود و هر خاطره یادگاری گرانبها، چرا كه او را برای لحظاتی به آن
روزها میبرد و تصاویر گذشته را در برابرش زنده میكرد. این بازنمایی،
لحظاتی بیش دوام نمییافت، رنگ میباخت و او دگربار به پیكر سردش
بازمیگشت، تنها و مأیوس با قلبی كه در شوق گذشته تیر میكشید. گذشته دیگر
تمام شده بود، با تمام خوشی و سختیهایش. اصلاً اگر او گذشته را
بازمییافت، یارای تكرار آن را داشت؟ نه، تكرار آن، تكرار مرگآوری بیش
نمینمود. او گذشته را دوست میداشت چرا كه آن را میشناخت. در آن ریشه
دوانیده، لمسش كرده و به بو، مزه و رنگهایش
عادت كرده بود. حال
مرگ مادر همهچیز را تغییر داده بود. گامبهگام زندگیاش تغییر مییافت،
بیآنكه كوچكترین خواست او نقشی در این دگرگونی داشته باشد. تنها یك راه
برای او مانده بود، پذیرش.
كتابهای فرهاد را
بستهبندی كرد. همه را خوانده بود، برخی را دو یا سهبار. روزنامهها را هم
دور نیانداخت. فرهاد بعضی از روزنامهها را جمع میكرد و او میدانست كه
خواندنیها چقدر برای برادرش مهم است. بابارحمان پیوسته غر میزد:
«
كتابها مایهی دردسرند،
داداشت رو ندیدی گرفتن. همین مانده كه تو رو هم بگیرن و بیسیرت بشی. باید
ریختشون دور یا سوزوند تا از دستشون راحت شد.»
پرستو بیآنكه نگاهی به
پدر بیاندازد، كتابها و روزنامهها را بستهبندی میكرد. بابارحمان ادامه
داد: «
این همه وسایل داریم. جا
نداریم. روزنامهها را میریزیم دور.»
پرستو گویی كه كر شده بود.
بهبستهبندی كتابها، روزنامهها و حتی یادداشتها ادامه داد. بابارحمان
دیگر چیزی نگفت، میدانست كه دخترش شرایط سختی را ازسر میگذراند. تنها
امید داشت كه پس از بازگشت به شهرشان و بهبودی حال دخترش، بار دیگر نقش
پدریاش را بدست آورد. دلش از پرستو بهدرد آمده بود. تا حال ندیده و
نشنیده بود كه دختری جلوی پدرش بایستد و هر چه از دهنش در میآید به او
بگوید. تقصیر را از تهران میدید، شهر بزرگی كه سنتها را زیر پا میگذاشت،
قدم به قدم آنها را درهم میشكست و كمكم شكل و شمایل شهرهای كشورهای غربی
را بهخود میگرفت. خودش شهرهای غرب را ندیده بود ولی از ملای شهربند
شنیده بود كه اگر همینطوری پیش برود، همهی دختران تهران بیسیرت میشوند
و همهی شهر میشود، شهرِ نو.
هنگامهی رفتن بهپسر
همسایه نگاه كرد. نگاهشان درهم دوخته بود و لایههای اشك در چشمانشان برق
میزد. نگاه از هم دزدیدند تا اشكشان سرازیر نشود. وقتیكه پرستو با دلی
فشرده در اتوبوس نشست، تازه دانست كه چرا با دیدن فرامرز قلبش تند
میتپید و بیاختیار نگاهش همواره او را میجُست. در لحظهی گسست، دانست
كه عاشق بوده است. تنها در آخرین لحظه قلبش را باور كرد.
اتوبوس بهسوی شهربند
میراند و هر لحظه كه از تهران دورتر میشد، پرستو احساس عمیقتری
بهتكههای برجای ماندهاش مییافت. عشق در وجودش طغیان میكرد و دل
میخواست كه از قفس سینه بیرون جهد. نگاه عاشقانهی او از برابر چشمانش
محو نمیشد. هراندازه كه اتوبوس در جادهای بیانتها او را از عشقش دورتر
میراند، او بیش از پیش به عمق عشقش پی میبرد و یادگار آن را در قلبش
ثبت میكرد. چگونه تا حال بهعظمت آن پی نبرده بود؟
هر روز كه از مدرسه
بازمیگشت، او را میدید. روی پلهی در خانه نشسته بود و قدمهای او را
میپائید. پرستو احساس میكرد كه قدمهایش زیر نگاه او آهستهتر میشوند
و مسیر راست خانه را گم میكنند. پاهایش انگار بهچپ و راست میزنند و چون
كودكی نوپا، راهرفتن را فراموش میكنند. حتی یك بار سكندری خورد و پخش
زمین شد، اما فرامرز سرش را پائین انداخت و مثلاً ندید. سالها بود كه
دوران كودكی بهسر رسیده بود و آن دو دیگر در كوچه بازی نمیكردند. هرچند
بیش از آنكه بازی كنند با یكدیگر دعواشان میشد. روزی نبود كه یكدیگر را
كنفت نكنند. پرستو با زبانش آنچنان فرامرز را میسوزاند كه هیچ
كتككاریای سوزش آن طعنهها را از بین نمیبرد. سن بلوغ كه نزدیك شد،
دخترها دیگر در خیابان بازی نكردند و پسرها هم بین خودشان بازی كردند و از
دخترها فاصله گرفتند. جای دعواها و بازیهای كودكانه را سكوت سردی پر كرد
كه با شتابی سرسامآور زیر لوای "بزرگ شدن" بر خاطرات كودكی بیرنگی
میپاشید. یاد آن روزها حسرتی در دل زنده میكرد كه به دوران گذشته تعلق
داشت و دیگر بازنایافتنی مینمود. فاصلهای قرنگونه بین آنها بوجود آمده
بود كه گذشته را نیز پنداری در خود نفی میكرد. شاید همین فاصله علتی بود
كه عشق جای كینه را بگیرد. حال آن فاصلهی مكانی، كه هر آن بیشتر میشد،
بیش از هر زمانی عمق علاقهی پرستو را به فرامرز نشان میداد و دلیلی بر
كشف عشق در قلبش بود. ناگهان بهیاد آورد كه در بازیهای كودكانه چقدر
بدجنس بود و هیچكس را هم به اندازهی فرامرز اذیت نمیكرد. در عوض
فرامرز دل صافی داشت، خیلی هم خونسرد بود. گاهی كه جوش میآورد، دشنامی
نثار پرستو میكرد و میرفت. پرستو هم چندروزی قهر میكرد و منتظر میشد تا
بچهها آشتیشان بدهند. با هر قهری انتظار برای آشتی آغاز میگشت و او
ثانیهشماری میكرد تا بچههای محل، هوسِ بازی دستهجمعی كنند تا زمان قهر
بهپایان و لحظههای آشتی فرا رسد.
آیا قهر او ریشه در عشق
داشت؟ و یا بازیها و دعواهای كودكی هم از علاقهی خاص او به فرامرز ناشی
میشد؟ چرا آنقدر بهاو زخم زبان میزد و او را ا |