|
نمود عرفان هند و ایرانی در "بوف کور" اثر
صادق هدایت
نوشین شاهرخی
بوف کور اثر صادق هدایت (1330ـ1281) مهمترین اثر داستانی مدرن ایران
است. هیچ داستان فارسی به اندازهی بوف کور
مورد نقد و بررسی منتقدان قرار نگرفته است. تأثیر
این داستان تا حدی بوده که دههها پس از انتشار
آن، نمود آن بر دیگر آثار داستانی نویسندگان آشکار
است. در داستانهای طوبا و معنای شب و
عقل آبی دو رمان مطرح شهرنوش پارسیپور، رمان
فریب اثر منظر حسینی و نیز تماشای یک رؤیای
تباه شده اثر بیژن بیجاری، میتوان رد پای
بوف کور را به روشنی دید و نیز پیکر فرهاد
اثر عباس معروفی، بر اساس داستان بوف کور
نگاشته شده است.1 حجم
داستانهایی که از بوف کور تأثیر پذیرفتهاند، در
کنار نقدهای گونهگون بر این اثر، نشانگر تأثیر
بسزای بوف کور بر ادبیات داستانی معاصر
ایران است.
داستان از زوایهی دید اول شخص مفرد روایت میشود. بوف
کور از دو بخش تشکیل شده است که هر بخش با
دیباچهای آغاز میگردد. اصل روایت با چند
نقطهچین آغاز میشود که روایت نخست را از دیباچه
تفکیک میکند. با اینکه در دیباچهی نخست راوی
نویسنده است، اما در داستانی که حکایت میکند وی
نقاش است. یک نقاش الکلی و تریاکی که برای وقتکشی
به نقاشی روی قلمدان روی آورده و همواره یک مجلس
را کشیده. پیرمردی که به درختی سرو کنار رودی تکیه
داده و زنی که آنسوی رود خم شده و به او گل نیلوفر
تعارف میکند. از روزی که راوی از سوراخی در دیوار
خانهاش مجلس نقاشیاش را در جلوی خانه میبیند،
هرروز به دنبال آن منظره و آن زن میگردد تا روزی
که زن خود پای به خانهی او میگذارد. زن بر بستر
راوی میخوابد. اما راوی متوجه میشود که زن مرده
است. وی زن را تکهتکه میکند و در چمدانی جای
داده و به کمک پیرمرد خنزرپنزری زن را به خاک
میسپارد. راوی در پایان بخش نخست در اغمایی
مرگگونه و در تاریکی جاودانه فرو میرود و هنگامی
که چشم بازمیگشاید، خود را در محیط آشنایی
میبیند. در بخش دوم راوی نویسنده است. همسری دارد
که او را لکاته صدا میزند، چراکه با مردان دیگر
رابطه دارد بجز با وی که همسرش است. پدر و عموی
راوی برادران دوقلو و هر دو شبیه هم هستند که برای
تجارت به هند میروند و هردو عاشق رقاصهی معبد
لینگم یوجه میشوند. زن برای برگزیدن یکی از آن
دو، هر دو را با ماری در سیاهچال میاندازد. یکی
از دو برادر از سیاهچال بیرون میآید، اما این عمو
یا پدر پس از بیرون آمدن از سیاهچال گذشتهاش را
فراموش میکند. مادر نیز کودک را پس از تولد به
دایه میسپارد. در پایان بخش دوم راوی در همآغوشی
با همسرش چشم او را با گزلیکی درمیآورد و زن را
میکشد. وقتی از اتاق بیرون میآید، روح تازهای
در تناش حلول کرده و وی تبدیل به پیرمرد
خنزرپنزری شده است. بخش دوم داستان مأخرهای دارد
که بیشتر با فضای بخش نخست داستان تطابق دارد.
بیداری از خوابی عمیق و طولانی و افکاری که از
راوی میگریزند را به تصویر میکشد. لباسهای راوی
پاره و خونآلوداند. کرمهای سفید کوچک روی تنش
میلولند و داستان با این جمله که: "وزن مردهای
روی سینهام را فشار میداد." به پایان میرسد.
در این بررسی تلاش دارم که از نگاه دیگری به این رمان
بپردازم. رمانی که از سوی بسیاری از منتقدان ادبی
از زوایای گوناگون کند و کاو گشته و آنچنان
چندلایه، پیچیده، جذاب و زیباست که در تعریف اثر
هنری "گشوده" ی امبرتو اکو میگنجد.2
اثری که یک معنای بسته و قطعی را به خواننده
نمیدهد، بلکه آنچنان چندمعناست که راه را برای
تفسیرها و تعبیرهای گونهگون میگشاید.
اثری که
خلاقیت خواننده را چنان برمیانگیزاند که هر
خوانندهای برداشت و تصاویر یگانهی خود را از این
اثر ماندگار ادب مدرن فارسی خواهد داشت و در این
راستا من نیز برداشت و نظری که بیگمان از دیگر
منتقدان تأثیر پذیرفته، اما از استقلال نیز در
زاویهی دید برخوردار است، ارائه خواهم داد.
در بوف کور پدر راوی ایرانی و مادرش هندی معرفی
میگردد و جالب اینکه عرفان ایرانی و تناسخ بودایی
در کل داستان تنیده است. در عرفان ایرانی از روح
سرگردان سخن میرود، روحی که به سبب فقدان
"خودشناسی" پیش از مرگ، از بدن رها شده، اما به
منشأ خود نپیوسته و سرگردان مانده است. در مذهب
بودایی روان پس از مرگ در اجسام دیگری فرومیرود و
آرزوی فرد چیزی نیست، جز رهایی از رنج مرگ و
زادهشدن و آرزوی خاموشی مطلق و آرامش جاودانی یا
"نیروانا". افکار عرفانی در هیأت این پدر ایرانی و
مادر هندی ملموس است و عرفان هند و ایرانی و تناسخ
بودایی، بر فضای داستان سیطره دارد.
برای بررسی اندیشهی عرفانی در داستان نخست باید به اندیشهی
عرفانی در مذاهب هند و ایرانی اشاره شود، ارکان
اساسیای در عرفان که از همان نگاه نخست با خطوط
اصلی داستان قابل مقایسهاند.
سه رکن اساسی عرفان عبارتند از: 1ـ دوگانهباوری (Dualismus)
2ـ شناخت (Erkenntnis)
3ـ رهایی (Befreiung)
1ـ دوگانهباوری: مشخصهى اصلى عرفان دوگانهگرايى
ماوراء طبيعى است كه هستى را بهدو جهان تقسيم
مىكند. عالم خوبى با نور و روان و عقل ترسيم
مىگردد و عالم بدى با ماده و ظلمت و نادانی. عالم
خوبی "هستی واقعی" است و عالم بدی "ظاهر هستی" و
همستار "هستی". ستيزى آشتىناپذير بين اين دو عالم
جاريست كه هيچ حد وسطى را نمىپذيرد. انسان با
انتخاب آزاد خود يكى از طرفين را برمىگزيند.
به روايت عرفا
روان از جهان ايزدى است اما به وسيلهى تن به
اسارت گرفته شده است. چنانچه انسان وطن حقيقىاش
را به ياد آورد خواهان بازگشت مىگردد و براى
وصال وطن مىكوشد، درغير اينصورت روان سرگردان
مىماند. كسى كه وطن حقيقىاش را نشناسد دلش
براى ديدار وطن نمىتپد و غم غربت را درنمىيابد.
بنابراين او در جهل و براى هميشه در حيطهى جهان
مادى خود گرفتار مىماند.
عرفان انسان را به عنوان مهمان در جهان مادى
بهتصوير مىكشد. با تولد اين تبعيد آغاز مىگردد
چرا كه انسان "از اين جهان" نيست بلكه "در اين
جهان" است.3
با اسارت در جهان مادى انسان از ياد مىبرد كه از
كجا آمده است و تنها از طريق شناخت و به ياد
آوردن جهان روحانى (غيرمادى) او بهياد مىآورد و
پى مىبرد كه ذات حقيقى او يعنى روان، از اين جهان
مادى نيست بلكه اين گوهر غيرمادى در بدن مادى
زندانى است.
در اشعار عرفانی فارسی این دوگانهباوری به اشکال
گوناگون توصیف شدهاند،
این ابیات عطار نیز به زیبایی همین آمیزش روان و
ماده را به تصویر میکشد:
جان بلندی داشت تن پستی
خاک مجتمع شد خاک پست و جان پاک (منطقالطیر ص8)
دام تن را مختلف احوال کرد
مرغ
جانرا خاک در دنبال کرد (منطقالطیر ص1)
یکی از مشهورترین داستانهای عرفانی که سفر روان به تن را به
تصویر میکشد، "سرود مروارید" از قرن دوم میلادی
است که از شاهزادهای پارتی حکایت دارد. وی از
شرق، نماد "نور" و عالم مینویی به مصر نماد "ظلمت"
و جهان مادی سفر میکند و با چشیدن خوراک هویت و
منشاء و موطن خود را به فراموشی میسپارد. این
داستان را برخی از عارفان به اشکال دیگری
نگاشتهاند. سهروردی داستان مشابهی به نام "قصهی
غربت غربی" دارد که فردی در سرزمین غروب، سایه و
فراموشی، که به چاه قیروان تشبیه شده است، زندانی
است و اگر در سرود مروارید مسافر با دریافت
نامهای از سوی خانواده، هویت خود را به یاد
میآورد، در داستان سهروردی شانهبهسر وحی الهی
را به او میرساند.4
احساس غربت در گیتی و آرزوی وصال وطن را ما در اشعار دیگر
عرفا نیز میبینیم. این اشعار حلاج نمونهی جالبی
از این اندیشه است.
ای اصحاب ثقه مرا بکشید
که در کشتنم زندگی دایمی است
ای جوان، مرگ من زندگی من است
تا کی از وطنم دور بمانم؟ (دیوان حلاج، ص 25)
اگر در عرفان ایرانی "عالم جسمانی ضدّ عالم روحانی"5
تصویر میشود، در اوپانیشاد، کتاب مقدس هندوان،
نیز ما همین تقابل را شاهدیم.
در اوپانيشاد پيدايش عالم از آميزش مايا
(ماده) و برهم (روح عالم، هستى مطلق) تصوير گشته
است. از اين آميزش، عالم ظاهر شد و اين عالم
بهدو عالم ظاهر و باطن تقسيم گشت. عالم باطن همان
عالم پرمآتما (داناى كل يا روح بزرگ) و جيوآتما
(داناى جزء، روح انسان يا نفس فرد)
است و عالم ظاهر مايا (ماده). مايا با آنكه
ازلى است اما فناپذير است و پرمآتما و جيوآتما
قديم، مطلق و بىزوال است.6
در اسطورهی آفرینش هندوان باستان نیز دوگانهباوری آشکار
است. از همان آغاز آفرینش، آفرینش به روح و ماده
تقسیم میگردد. روح مذکری که مظهر نور و دانایی و
هستی است و مادهی مؤنثی که نماد ظلمت و نادانی و
نیستی است.
پس به سبب زندانیگشتن روح در بدن، روح نیز لذت و درد را حس
میکند و هدف عارف گذشتن از تعلقات بدن است، چه
لذت، چه درد، تا روح و هستی واقعی خود را
بنمایاند.
»بعدازآن پرجاپت گفت: اى اندر اين بدن ميرنده
است و مرگ اين را مصبوط گرفته است و آتما
ناميرنده است و منزه است از بدن و محل آن آتما اين
بدن است ـــ وقتى كه آتما ببدن تعلق گيرد، آنزمان
لذت و الم را درمىيابد و تا
آتما ببدن تعلق دارد از لذت و الم خلاصىندارد و
وقتى كه تعلق اين بدن را گذاشت او را نه لذت است و
نه الم « (اپنكهت چهاندوك، اوپانيشاد،
ص165)
انديشهى اوپانيشادها در رابطه با مايا (ماده) نيز
بسيار بهانديشهى عرفان ايرانى شباهت دارد.
در اوپانيشادها نيز ماده و گیتی پست و نادان
انگاشته میشود. مايا هستى حقيقى را پنهان مىدارد
و نيستى را كه همان خودش باشد، هستى مىنماياند.
هستی واقعی در اوپانیشاد به مانند عرفان ایرانی
همان روان است که منشأ ایزدی دارد و چون مادی نیست
قابل دیدن و لمس کردن نیز نیست. بنابراین ذات آن
در گیتی پنهان میماند و "هستی" (به معنای
غیرعرفانی آن) چون دارای جسم و ماده در جنبش گیتی
است، محکوم به نیستی و در واقع همان "نیست" است
که فریبنده خود را "هست" نشان میدهد و بنابراین
دروغی بیش نیست که "ناهستی" میرندهی خود را
"هستی" میانگاراند و "هستی نادیدنی غیرمادی
واقعی" را در ظاهر مادی خود پنهان میکند. مايا
همان فريب و نادانى است كه در برابر حقيقت هستى و
دانايى قرار مىگيرد. مايا "نابود محض"، فنا و
عدم است.
»... همين نادانستن مايا است ـــ و
مايا ظاهر كننده جماديت و غفلت و كثرت است، چنانچه
اين هيچها و پوچها و معدومات را ظاهر ميكند، خود
هم هيچ و پوچ است و هميشه نابود محض است و
نادانان آنرا عين آتماى خود ميداند ـــ و همين
مايا هستى و نيستى را مينمايد ـــ هست را نيست
مينمايد و نيست را هست...«
(اپنكهت
نرسنگهه،
اوپانيشاد، ص485.)
در اوپانيشاد نيز ما شاهد اين دوگانهگرايى
در عالم روحانى و جسمانى هستيم. مايا مظهر نادانى،
زوال و فريب است و آتما مظهر روح، فناناپذيرى و
حقيقت.
معانی ماده و روان در اوپانیشاد میتواند در این بحث بیشتر
راهگشا باشد.
ماده
Prakrti مؤنث، به معنای طبیعت که خصائص آن نادانی (مفعول)، گذرا و
رنجآور است. واژهی پراکریت به معنای آلت تناسلی
زن، مادر، عالم مادی و ماده در همستار روح بکار
میرود.7
روان
Puruša مذکر، به معنای مرد که خصائص آن عقل (فاعل)، فناناپذیر و
بیغم است. واژهی پرش به معنای انسان، روح، خدا،
مرد، نر، شعور، انسان اولیه که روح و منشاً اصلی
جهان است و روح نباتی بکار رفته است.8
روان (پرش) در ماده (پراکریت) زندگی میکند و طبیعت حقیقی
انسان روان است.
زمین نماد مادر و بستر گیتی و آسمان پدر و جهان
روحانی است. گیتی در زمان و مکان و جنبش تنیده است
و عرفان در آرزوی بیزمانی و ثبات، زندگی زمینی را
پست و حقیر میشمارد. تن عارف زمینی است، از گِل
است، مخروطی از آب و خاک که هر دو مؤنثاند. اما
عارف خود را همان روحی میشمارد که ایزد در این
کالبد دمیده است، همان روح نرینهای که به اجبار
در کالبد مادینه، بر مام زمین، به اسارت گرفته شده
و روح باید به اسارت خود پی ببرد و خود را از این
کالبد کثیف با تعلقات زمینی، حقیر، گناهآلود و
پلید برهاند. ضدیت عرفان با زن ریشه در
جهان "ماده" به هر دو معنای آن دارد. گیتی فریبی
بیش نیست چراکه گذراست، زیبایی زن دروغی بیش نیست،
چراکه فانی است و تعلقات اینجهانی حلقههای
زنجیری بیش نیستند که روح را در خود زندانی
کردهاند. هرچه این تعلقات بیشتر باشند، حلقههای
اسارت بیشتر، تنگتر و سنگینترند. دوگانهگرایی
در جسم و روح یا زمین و آسمان تصویر ملموس خود را
در دو جنس مییابد. ماده سد راه تعقل و رستگاری
روح است، ماده فریب روان است، دلیل فراموشی و
خودگمگشتگی روحی که منشأیی خدایی دارد، ماده است.
ماده با ماهیت "نیست" خود هستی حقیقی را انکار
میکند و زن نیز همواره به عنوان فریبکار به تصویر
کشیده میشود و با ظاهر خود، عشقی مجازی، زمینی و
حقیر را به مرد تحمیل میکند و مرد به جای آن که
عشق را در عالم روحانی، در روان خود بجوید، آن را
در محتوایی دروغین، در همین خاکدان پلید مییابد،
بدان دل میبندد و خود و منشأ ایزدی خود را به
فراموشی میسپارد.
بهواسطهى شناخت فرد مىتواند منشاء ايزدى روان
را به ياد آورد و حقيقت هستى را دريابد. بدون اين
شناخت او نمىتواند گوهر ايزدى درونىاش را با
چشم دل بنگرد و روانش را از زندان جهان مادى رها
سازد و با گوهر ایزدی یکی شود.
عرفان روح را پاک و اثیری میبیند و جسم را، نماد آفرینش
زمینی کریه و زشت.
عرفان هند و ایرانی بر بستر تحقیر جسم
و تحقیر زن به عنوان نماد جسم و ماده جاریست و این
دوگانهگرایی جنسی در هستهی آن نهفته و جزئی
جداناپذیر از عرفان میباشد.
دوگانهباوری را در بوف کور به شکل مطلق آن
میتوان در دو بخش داستان مشاهده کرد. در بخش نخست
داستان، راوی از پرتو گذرندهای حکایت میکند که
در این "دنیای پست پر از فقر و مسکنت" برای
لحظهای بصورت "یک زن یا فرشته" به وی تجلی
مییابد و راوی نامی از زن نمیبرد تا اسم او را
به چیزهای زمینی آلوده نکند. (ص8)9
و راوی برای اینکه خودش را بشناسد و نیز برای آنکه
مطمئن شود که به او مشتبه نشده است برای سایهاش
مینویسد.
بارزترین تصویر دوگانه در بوف کور، تصویر زن در
بخش نخست و دوم داستان است. زن بخش نخست، زنی
اثیری و آسمانی است که با زمین و تعلقات پست آن
کوچکترین ارتباطی ندارد.
"... زیرا او نمیتوانست با چیزهای این دنیا رابطه
و وابستگی داشته باشد ـ مثلاً آبی که او گیسوانش
را با آن شستشو میداده بایستی از یک چشمه منحصر
بفرد ناشناس و یا غار سحرآمیزی بوده باشد، لباس او
از تار و پود پشم و پنبه معمولی نبوده و دستهای
مادی، دستهای آدمی آنرا ندوخته بودند ـ او یک وجود
برگزیده بود ـ فهمیدم که آن گلهای نیلوفر گل
معمولی نبوده، مطمئن شدم اگر آب معمولی برویش میزد
صورتش میپلاسید و اگر با انگشتان بلند ظریفش گل
نیلوفر معمولی را میچید، انگشتش مثل ورق گل پژمرده
میشد ـ این دختر، نه این فرشته برای من سرچشمه
تعجب و الهام ناگفتنی بود، وجودش لطیف و دستنزدنی
بود. او بود که حس پرستش را در من تولید کرد، من
مطمئنم که نگاه یکنفر بیگانه، یکنفر آدم معمولی او
را کنفت و پژمرده میکرد." (ص18 ـ 19)
زنی که از زیبایی و لطافت و جذبه به فرشتههای
آسمانی میماند و آنچنان تأثیری بر زندگی راوی
میگذارد که زندگی راوی را به کل تغییر میدهد.
اگر در عرفان وحی آسمانی در هیأت "باز"،
"شانهبهسر"، یا "نامه" به انسان آشکار میشود،
در بوف کور زن اثیری بر راوی نمایان میشود و راوی
با دیدن وی ناگهان همهچیز را به یاد میآورد:
"درین لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت
چشمهای درشت، چشمهای بیاندازه درشت او دیدم."
(ص24)
دوگانهباوری در بوف کور در ستایش زن اثیری و
تحقیر زن زمینی با صفت "لکاته"، پست شمردن نیازهای
زمینی همانند خوراک در هیأت قصابی که جسدهای
خونآلود را دستمالی میکند، و تحقیر خواب و
همخوابگی در تصویر "احمقها و رجالهها" که "خوب
میخوردند، خوب میخوابیدند و خوب جماع میکردند"، در
مقابل ستایش مرگ و خاموشی آنچنان روشن و صریح است
که در همهی داستان، به چشم میخورد و سایهی مرگ
و آرزوی نیستی و خاموشی در سراسر حکایت راویای که
برای سایهی خود مینویسد تا پیش از آنکه خود را
شناخته باشد نمیرد، تنیده است.
شناخت:
شناخت دومین رکن اساسی عرفان است. انسان پیش از مرگ باید به
شناخت برسد تا روانش رستگاری یابد. در عرفان
ایرانی روانِ بدنی که بمیرد و به شناخت دست نیافته
باشد، میان کوهها سرگردان میماند و هرچه درجهی
شناخت روان کمتر باشد، پرواز روان فروتر و به زمین
نزدیکتر و سرگردانیاش بیشتر است.10
بر اساس مذهب بودایی، روانی که به شناخت نائل نیامده باشد،
پس از مرگ بدن به بدنی دیگر فرو میرود و هرچه
درجهی شناخت روان پایینتر باشد، در بدنی پستتر
فرو میرود.
پس انسان برای رستگاری و نجات روانش باید پیش از
مرگ "خود" را بشناسد.
»... و اينهمه را گذاشته بدن خود را نجس و
مردار دانسته، از او بىتعلق شود و بداند كه اين
بدن را به آتش معرفت سوختهام، از اينست كه سوختن
سنياسى بعد از مردن منع است، ...« (اپنكهت پرم
هنس، اوپانيشاد، 447)
و انسان پیش از مرگ خود باید به این شناخت برسد که
جسم او مرداری کثیف بیش نیست که نه "هستی"، بلکه
"مرگ" را در خود دارد و تن میرنده اصلاً خود "مرگ"
است و اگر تن بمیرد و انسان به شناخت "هستی واقعی"
یا "روان" خود دست نیافته باشد، پس از مرگ بدن،
روان را رستگاری نیست. روانی رستگار خواهد شد که
پیش از جدایی از تن، در سوختن بدن در آتش معرفت و
یا همان شناخت، از زندان تن و بندهای زمینی آن رها
شده باشد.
و میبینیم که راوی بوف کور داستانش را تنها برای سایهاش،
در واقع برای خودش میآغازد تا خودش را بشناسد و
نخستین انگیزهای که برای حکایتش برمیشمارد،
"خودشناسی" است. "فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز
خودم را نشناخته باشم". چرا باید راوی چنین وحشتی
داشته باشد که بمیرد و هنوز خودش را نشناخته باشد،
مگراینکه این وحشت ریشهای در باور عرفانی داشته
باشد؟
راوی در سهصفحهی دیباچهی روایت نخست از زخمهایی میگوید
که او را از دیگران فراری داده است. او به سایهاش
که بر دیوار خمیده، پناه برده و برای او مینویسد،
تا خودش را بشناسد. "اما برای اینکه بتوانم زندگی
خودم را برای سایه خمیدهام شرح بدهم باید یک
حکایت نقل بکنم" (ص57) و راوی برای نقل حکایت برای
سایهاش، برای آنکه خودش را به سایهاش و در واقع
به خودش بشناساند باید در آینه بنگرد. هرچند که از
نگاه به خودش در آینه وحشت دارد، اما خودشناسی
بدون نگرش به خود، بدون کنار زدن این وحشت
امکانپذیر نخواهد بود.
در صفحهی بعد راوی به طور مشخص میگوید که خود را در آینه
مینگرد. "ولی حالا که در آینه نگاه کردم خودم را
نشناختم، ..." (ص58)
بنابراین راوی سفری به ناخودآگاه ـ "انعکاس سایه روح که در
حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند"
ـ میآغازد. سفری "خارج از فهم و ادراک بشر" چراکه
حتی قوانین زمانی و زبانی را زیر پا میگذارد.
"شناخت" در عرفان در هیأت "عشق" ارائه میشود. عشق همان
خودشناسی عرفانی است، چراکه عشق بازیافتن روان
انسانی است. یاری که همواره در خانه بوده و انسان
با چشم دل وی را ننگریسته و به فراموشیاش سپرده
است. روانی که بازتاب جهان مینویی است و زیباترین
موجودی که البته در این جهان خاکی به گروگان گرفته
شده است. روانی که همواره زیبا و فناناپذیر است و
زیباییاش هیچگاه رفتنی نیست، چراکه از جسم و ماده
بریست. روانی که در تن فناپذیر زندانی است و
عارفی که با چشم دل روان خود را بنگرد، آنچنان به
آن دل میبندد که تنها چشم برای او دارد و تمام
علایق مادی و دنیوی را برای بهتر دیدن معشوق کنار
میگذارد.
شاید تصویر سهروردی از عشق مفهوم عشق عرفانی را آشکارتر کند:
"عشق را از عشقه گرفتهاند. و عشقه آن گیاهی است که در باغ
پدید آید، در بن درخت. اول، بیخ در زمین سخت کند،
پس سر برآرد و خود را در درخت میپیچد، و همچنان
میرود تا جملهی درخت را فراگیرد، و همچنانش در
شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند، و هر غذا،
که به واسطهی آب و هوا به درخت میرسد، با تاراج
میبرد، تا آنگاه که درخت خشک شود. [...] پس، آن
شجره روان مطلق گردد و شایستهی آن شود که در باغ
الهی جای گیرد [...] پس، عشق، اگرچه جان را به
عالم بقا میرساند، تن را به عالم فنا باز آرد،
زیرا که در عالم کون و فساد، هیچ چیز نیست که طاقت
بار عشق تواند داشت." (مونسالعشاق، 49ـ 51)
عرفان به زن نگاه دوگانهای دارد. در واقع روان در هیأت زن
پرستش میشود، روان مرد به شکل زنی زیبا جلوه
میکند و مرد باید زن درون خود، روان خود را
دریابد تا روحش از سرگردانی نجات یابد، تا پیش از
مرگ جسمی، روانش را از راه خودشناسی رهایی بخشد.
اما عرفان با زن زمینی سر ستیزه دارد و زن را سدی
در راه خودشناسی مرد میانگارد. مرد برای آنکه
زیباترین زن دنیا، روانش را بشناسد، باید از زن
ظاهری و جسمی که دروغی بیش نیست و دارای زیبایی
ظاهری و فناپذیر و جسمی است و مرد را میفریبد تا
زیبایی حقیقی را درنیابد، دوری جوید. باید از
لذایذ دنیا چشم بپوشد، چرا که زن نیز مانند خوراک
نماد نیازهای جسمی مرد است.
راوی بوف کور نیز با دیدن زن اثیری، آنچنان به او
دل میبندد که دیگر به هیچ چیز جز او نمیتواند
بیندیشد. فرشتهای که عشق ازلی را در دل او زنده
میکند و راوی به ناگهان حس می کند که این زن را
میشناخته است. "...مثل اینکه من اسم او را قبلاً
میدانستهام، شراره چشمهایش، رنگش، بویش و حرکاتش
همه بنظر من آشنا میامد، مثل اینکه روان من در
زندگی پیشین در عالم برزخ با روان او همجوار بوده،
از یک اصل و یک ماده بوده و بایستی که بهم ملحق
شده باشیم ـ میبایستی درین زندگی نزدیک او بوده
باشم..." (ص16)
اما این عشق به زن اثیری هیچ شهوت همآغوشی و
همخوابگی در راوی بوجود نمیاورد. راوی میگوید:
"هرگز نمیخواستم او را لمس بکنم، فقط اشعه نامرئی که از تن
ما خارج و بهم آمیخته میشد کافی بود" (ص16) آیا
این اشعهی نامرئی همان روان نیست؟ راوی نمیخواهد
جسم معشوق را لمس کند، اصلاً جسم او را نمیخواهد،
تنها چیزی که آرزو دارد، روان معشوق است و یا همان
روان خودش در هیأت فرشتهای مینویی، زنی اثیری.
و راوی با دیدن زن با نگاه دیگری به خود مینگرد و به نهاد
پنهانش پی میبرد.
"گویا همه شکلها، همه ریختهای مضحک، ترسناک و باورنکردنی که
در نها |