نوف سایت ادبی نوشین شاهرخی

بازگشت به صفحه قبل

نوشین خوب،

 برای نوشتن این داستان بلند خیلی درد کشیدم و تکه تکه از جانم را مصالح ساختمان آن کردم. باری بود از قدیم که بالاخره باید بر روی  زمین گذاشته می شد. همۀ شخصیت های این داستان  وجود داشته اند و دارند. یا در اعماق تاریخ و یا در پیرامون جانم.

ازتو سپاسگزارم که داستان را با حوصله خواندی و کمبودهای آن را جبران کردی.

 

 

 

 

مارمولک‌ها هم غصه می‌خورند

     پرویز رجبی                                             به دخترم و مشوقم کاتی

 

 

گلبدن دختر کالیجار، امیر گرگان

 

آن‌روز در پیاده‌رو رستوران هیستوری در خیابان سن کترین مونترال قهوه می‌خوردم و سیگار می‌کشیدم و از حضور بدون واهمۀ پرنده‌ها لذت می‌بردم و به یاد مارمولک‌های آزاد اتاق خودم در تهران افتاده بودم، که ناگهان یک خانمی ایرانی که همراهم بود سؤال غریبی کرد که برایش پاسخ قانع کننده‌ای نداشتم:

-     «چه کسی در ایران می‌داند که من بیست سال پیش از جیرفت به‌این جا آمده‌ام و الان در این جا رو به جیرفت نشسته‌ام و بیست سال است که پرنده‌های جیرفت را ندیده‌ام و بیست سال است که صدای عطسۀ پدرم را نشنیده‌ام»؟

از پرنده‌ای که لب بشقابم نشسته بود دل  کندم و بی‌درنگ گفتم، آیا او می‌داند که در سدۀ پنجم هجری دختر سیزده سالۀ امیری را از مادرش و از همبازیهایش کندند و برای سلطان مسعود غزنوی به سوغات بردند و هرگز کسی نپرسید که‌این دختر در کجا و در چند سالگی دق کرد؟

نسیم نسبتا سردی می‌وزید و هوا در حال بارانی شدن بود. او که آمادۀ گریه بود و آهنگ آن را داشت که از وزن اندوهی بکاهد که  بیست سال تمام هرروز مانند برادۀ سرب بر دلش باریده و نشسته بود، از غلتاندن اشکش منصرف شد و صورتش را از جیرفت گرفت و به طرف من برگرداند. با حرکت او پرندۀ کنار بشقاب رفت به روی میزی دیگر. زنی  ظاهرا چیزی نشاط‌آور را برای مخاطبش تعریف می‌کرد. هر دو می‌خندیدند.

نسیم گزنده و آسمان روی چندان خوشی نداشتند. چون احساس کردم که کار به درازا خواهد کشید از همراهم خواستم که به داخل رستوران برویم، تا اقلا نسیم آزارمان ندهد. آمادگی هر دو ما برای اذیت شدن خیلی زیاد بود. از جا که برخاستیم. پرنده‌ها خوشحال شدند. فکر کردم که پرنده‌های آزاد هم نیاز به حریم آزاد بیشتری دارند.

 

داخل رستوران آرام بود و گرمای مطبوعی داشت. آرایش در و دیوار به کار من می‌آمد. پیدا بود که صاحب رستوران را الفتی است با اشیای تاریخی و تاریخی نما. مانند کلاه خود، تبرزین، نیزه، شمشیر و دشنه، ماسک فلزی، جوشن و برگستوان. حتی تفنگ چخماقی و انبان باروت.  یک بخاری چدنی خاموش هم در گوشه‌ای. تابلوها تاریخی. همه جا آکنده از بوی نای تاریخ. اگر غباری نشسته بود، از آن جسد رزمندگان بود. فقط جای صدای نای و کرنا و شیهۀ اسب خالی... انگاری تاریخ را مومیایی کرده اند و خود رفته اند به هزار توی روزگاران. به تعبیر من، روزگاران گمشده. 

نشستیم و مخاطبم بی اراده تمام گوش شد. گفتم، نگران نباشد. در این ساعت جیرفت خوابیده است! شاید برخی پیش از افتادن به خواب قصه‌ای هم از مادر بزرگی شنیده اند. از قصه زیادتر، قصه! گفتم، او هم هنگامی که مادربزرگ شد، اگر صلاح دانست، می‌تواند قصه‌ای را که می‌خواهم برایش بگویم برای نوه‌هایش تعریف کند. بعد گفتم، داستانی را که می‌خواهم بگویم سال‌هاست که با خودم می‌کشم. دارد دیر می‌شود. باید بار را بر دل دیگری بگذارم، تا  خاکسترم را سنگین نکند. این داستان مربوط به سال 424 هجری است و خود به خود سنگین است.

 

پاییز آن سال دور دست کمی زودرس بود.  زیبایی برگ‌ها یک بار دیگر از فرط شکوه بیننده را عصبی می‌کرد. گزیدن سرانگشت کفایت نمی‌کرد.  گلبدن دختر کالیجار همراه دایه اش در لا به لای درخت‌ها می‌گشت و برای هر رنگ نقش و نگار لباسش برگی همرنگ می‌یافت. حتی برای یافتن برگی به رنگ پوست مات بدنش احتیاج به وقت زیادی نداشت. فقط به خاطر فراوانی رنگ‌ها از یافتن پروانه عاجز بود. دایۀ گلبدن این دختر را که سیزده پاییز داشت مثل جانش دوست داشت.  اما حسودها می‌گفتند که‌این دوست داشتن مصلحتی است.

آن روز گلبدن تازه به یافتن پروانه‌ای امیدوار شده که بارانی ناگهانی باریدن گرفت. آسمان نیمه آفتابی بود، اما نسیم سرد دایه را نگران حال گلبدن می‌کرد. دایه ناچار به اصرار گلبدن را به سوی حرم کالیجار، که با دریچه‌ای نیم قد به باغ راه داشت، کشاند. حالا روی برکۀ وسط باغ با پوششی از برگ‌های رنگارنگ به صورت لحافی چل تکه‌ای درآمده بود که قورباغه‌ها سوراخ سوراخش کرده بودند. توی راه گلبدن ایستاد تا قورباغه‌ها را بشمارد، اما دایه با صدایی جدی او را وادار به شتاب کرد.

تازه از دریچه وارد حیاط حرم شده بودند که هر دو با هم متوجه جنبشی چشمگیر و غیرعادی در حرم شدند. زن‌ها تقریبا حرم را روی سر گذاشته بودند.  حتی مادر گلبدن ندیمه اش مهبانو را به دنبال او فرستاده بود. گلبدن برگ‌های دامنش را به سفارش مهبانو ریخت پای درخت گردو و هنوز دامنش را تکان نداده بود که مهبانو از مچ دست او گرفت و به داخل حرم کشاند. دایه بدون این که چیزی شنیده باشد فهمید که باید کار گلبدن تمام باشد...

دود غلیظی از بام حیاط پشتی تنوره می‌کشید. باید گلبدن را ببرند حمام و لباس نو تنش کنند. بدن گلبدن هنوز در آغاز تکامل بود، اما زیبایی مرموزی در نگاه چشم بینندۀ او دخالت می‌کرد. زیبایی او نیز مانند برگ‌های پاییزی بیننده را دستپاچه و عصبی می‌کرد.

باکالیجار سردار منوچهر پسر قابوس خودش را شاه آل زیار خوانده بود و حالا برای جلب موافقت سلطان مسعود غزنوی دخترش گلبدن را پیشکش او می‌کرد. حالا سلطان که موقتا در نیشابور به سر می‌برد، وزیر خود خواجه عبدالجبار برای دریافت هدیۀ با کالیجار به گرگان فرستاده بود.

 

عبدالجبار با غافله‌ای شاهانه به گرگان درآمده بود. حتی باران و گل و لای راه نتوانسته بود کاروان او را از هیبت بیاندازد. پای دختری سیزده ساله برای حرم امیر مسعود در کار بود. تا رسیدن کاروان به شهر، چند بار پیک‌های میزبان و میهمان در فاصلۀ میان کاروان و شهر رفت و آمد کرده بودند، تا برنامه‌های پذیرایی از بلندپایگان دربار غزنوی  و آیین بدرقۀ گلبدن را، که از همان لحظۀ مصالحۀ نخستین به امیرالمؤمنین سلطان مسعود غزنوی تعلق داشت،  به شایسته‌ترین شکل ممکن برگزار شود، تا مبادا از صلابت امیر در چشم رعیت کاسته شود.

گلبدن را که غرق در فکر شیرین برگ‌های پاییزی بود، به حمام بردند.  مهبانو ندیمۀ مادر گلبدن، که مامور تشریفات حمام شده بود، ترتیبی داد تا چندتا از همبازی‌های او هم در مراسم حمام و حنا شرکت کردند. اما گلبدن حتی با کنجکاوی‌های غیر معمولی که از خود نشان داد، سر از این حمام ناگهانی درنیاورد. درخت‌ها و لحاف چل تکۀ روی استخر همۀ ذهن او را انباشته بودند. این لحاف زیباترین لحافی بود که او دیده بود. اما از دیدن سوراخ‌هایی که قورباغه‌ها در لحاف زیبای او درست کرده بودند عصبانی نبود. شب که افتاد، چون دید که هنوز باران قطع نشده است، به دایه اش گفت که خوشحال است که لحافش حسابی شسته خواهد شد. دایه به نیم کنایه گفت: «حالا کجای کاری، لحاف‌های زیباتری در انتظار تست». گلبدن نفهمید، اما از خستگی کنجکاوی هم نکرد.

هنگامی که دایه به اتاق خودش که جلو اتاق گلبدن بود رفت، گلبدن کف دستش را جلو چراغ نگه داشت و آن را چندبار عقب و جلو برد تا با تغییر شفافیت خون سرخرنگ دستش تعدادی از رنگ‌های سرخ پاییزی را بیابد. لکه‌های تیرۀ رنگ حنا هم در ساختن رنگ‌های سایه روشن به گلبدن کمک می‌کردند.

بعد خزید به زیر لحاف. روز پرهیجانی را پشت سر گذاشته بود. پدرش باکالیجار هم پس از حمام به دیدنش آمده بود. گلبدن پدرش را به ندرت می‌دید. پس از حمام از مادرش دربارۀ رفت و آمد غیر متعارف پرسیده بود ومادرش گفته بود که به زودی به همراه دایه اش به سفری دور و دراز خواهد رفت. گلبدن بی‌درنگ یاد قصه‌هایی افتاده بود که از دایه اش شنیده بود و چون شیفتۀ کوچه‌ها و خانه‌ها و بیابان‌های این قصه‌ها بود، مادرش  را سؤال پیچ نکرده بود. بعد هم این قدر چشم‌هایش را در پشت پلک‌های مهتابی رنگش چرخانده بود که خوابش برده بود. و تا صبح هربار که دایه اش سری به او زده بود، دیده بود که گلبدن مثل همیشه توی خواب می‌خندد و باز فکر کرده بود که روز بعد اگر از گلبدن بپرسد که خواب چه دیده است، باز هم خواهد شنید که خواب شاه پریان را! و خواب پروانه‌ها را و خواب مارمولک‌ها را و لحاف چل تکه را.

گرگان در این روزگار، علاوه بر بحران سیاسی، از مالاریا و رماتیسم رنج  می‌برد. تنها معدودی توانمند زمانی کوتاه مزۀ آرامش را می‌چشیدند، تا نوبت را در مسیر بحران‌های روز به دیگری بسپارند. جان سالم به در بردن توانمندان بستگی به غفلت ستیزه جویان توانمند دیگر داشت. باکالیجار هم محصول همین افت و خیزها بود. و گلبدن‌ها نه یکی.

امیر مسعود غزنوی از غزنین به نیشابور آمده بود تا به بهانۀ سامان دادن به قلمرو غزنویان، تا می‌تواند خر مرادش را بچراند. گلبدن نه اولین شکار او بود و نه آخرین. باکالیجار حرم خود را نخجیر امیر کرده بود، تا حکومت مردم درماندۀ گرگان و طبرستان را صله بگیرد. او تشخیص داده بود که اگر با آهوبرۀ حرم خود حتی یک وعده طعمۀ امیر را فراهم بیاورد، به مراد خود خواهد رسید. 

حتی شب آخر کسی با گلبدن سخنی نگفت. اما خبر در شهر پیچیده بود. همه می‌دانستند که گلبدن را برای امیر به سوقات خواهند برد. به نیشابور. با قافله‌ای باشکوه. سوار بر مهد و کجاوه. محکم‌تر و زیباتر از قفس قناری‌ها. با پرده‌هایی شرابه دار.

همۀ مردم گرگان بر پشت بام‌ها خواهند رفت. فردا یک مادۀ تاریخی است. دخترم را روزی زاییدم که گلبدن را می‌بردند. دیوار حیاطمان همان روزی ریخت که گلبدن را می‌بردند. مادرم درست روزی مرد که گلبدن را می‌بردند. پسرم درست روزی دیوانه شد که گلبدن را می‌بردند. اما خود گلبدن خبر نداشت که فردا می‌برندش. گلبدن خواب لحاف چل تکۀ روی استخر را می‌دید که باران شسته بودش و قورباغه‌ها سوراخ سوراخش کرده بودند.

شام آن شب در دربار باکالیجار غوغا بود. از میهمانان بلندپایه با غذاهای محلی پذیرایی شد. ده گوسفند و ده‌ها پرنده را سربریده بودند. خنیاگران تا پاسی از شب میهمانان را سرگرم کردند. سرانجام عبدالجبارو یکی دو بلندپایه  در سرای باکالیجار به محل استراحت راهنمایی شدند و بقیۀ افراد هیات همراه به خانه‌های بزرگان شهر درآمدند.

گلبدن شام را با مادرش و خواهر و برادر تنیش خورد. سر سفره نیز حرفی دربارۀ سفر به میان نیامد. اما پیدا بود که مادر نگران است. دوتا از نزدیک‌ترین دوستان گلبدن هم دعوت داشتند. گلبدن با آب و تاب از گردش روزانه اش در باغ تعریف کرد و چندبار با هیجان زیادی صحبت مارمولک‌ها را به میان کشید و گفت که تصمیم دارد که برای مارمولک‌ها جایی مخصوص خودشان بسازد. آن شب باکالیجار تا دیروقت به حرم نیامد.  آخر شب هم برای خواب به اتاق مخصوص خودش رفت. صدای شغال‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد.

نزدیک صبح، بار آخر که دایه به گلبدن سر زد، رنگ حنای دست‌های مهتابیش در تاریکی اتاق سیاهی می‌زد. رنگی که دایه را نگران کرد.  زیر لب دعایی خواند و با چهره ی غمگین‌تر از همیشه به زیر لحافش خزید و پیش از آن که دوباره به خواب بیفتد، آرزو کرد کاش توی باغ که بودند باران نیامده بود و آن‌ها از دریچۀ باغ به حیاط حرم نیامده بودند و او نشنیده بود که باید گلبدن را ببرند. دخترک هنوز به زحمت سیزده سال داشت و می‌خواست که اگر مارمولکی پیدا کرد، برایش قفسی بسازد تا غم آوارگی نداشته باشد! دخترک فکر می‌کرد که یک مارمولک اسیر مرفه‌تر است از مارمولکی که باید تا آخر عمرش آواره و خانه به دوش باشد و غصه بخورد و در تنهایی بمیرد. او یک بار به کمک دایه اش نخی به گردن مارمولکی کوچک بسته بود، اما مارمولک با بندش گریخته بود و دخترک فکرده بود که هم او ناشی بوده است و هم مارمولک کم تجربه.

با اذان صبح سرای باکالیجار جنب و جوش ویژه‌ای یافت. خدمتکارها با آفتابه‌های پرآب لب باغچه آماده‌ایستاده بودند. آسمان نیمه ابری، اما پرستاره بود. نسیم سحری چنگی به دل نمی‌زد. قهقهۀ شغال‌ها همچنان و مخصوصا از کوهستان شمال شهر به گوش می‌رسید. خروس‌ها نیز بیدار شده بودند.  باکالیجار نماز را همراه میهمان بلندپایۀ خود خواند.

دایه به اتاق گلبدن آمد. کودک را بیدار کرد، تا هرچه زودتر نمازش را بخواند و آمادۀ حرکت شود. مادر گلبدن نیز آمد. اندکی عصبی بود. دخترک از جا پرید. کم اتفاق می‌افتاد که مادرش سحر به پیش او بیاید. پس از نماز تازه خوابش پرید. پرسید، چرا باید آماده شود. مگر قصد دارند به زیارت بروند؟ مادر گفت:  «فرض کن که به زیارت می‌روی».

   -   «مگر شما نمی‌آیید»؟

   -   «فعلا حاضر شو! بی بی همراهت می‌آید».

منظورش دایه بود. به دایه بی بی می‌گفتند.

مغز گلبدن گنجایش این همه ابهام سرد را نداشت. برخلاف همیشه مادرش سرش را شانه کرد. در حال شانه کردن دستش خورد به سینۀ گلبدن. احساس کرد که گلبدن هنوز آمادگی شیردادن را ندارد. اما به بلعیدن غصه‌ای سرد قناعت کرد. اگر گلبدن به سفر نمی‌رفت، امارت طبرستان برای باکالیجار به خطر می‌افتاد. بعد غصه‌ای که به طور غیرمترقبه‌ای به سراغش آمده بود تبدیل به خشم شد. بعد در حالی که به تابوت فکر می‌کرد، گفت: «برایت کجاوۀ زیبایی آماده کرده اند. به سفارش پدرت»!

گلبدن احساس کرد که مادرش را بیشتر از پدرش دوست دارد. بعد احساس کرد که غصه‌ای ناگهانی دلش را می‌مالد. بعد چشم‌های زیبای پرشهدش را لعابی از ابهام پوشاند. مثل رطب غلتیده در خاک. بعد و ناگهان چشم‌هایش مثل انار رسیده‌ای که از سبد بر زمین افتاده باشند ترکیدند. دوباره برق نگاهش پیدا شد. اما پخته‌تر و برهنه‌تر از چند دقیقه پیش. عجب! گاهی غریزه می‌تواند درست‌ترین خبر را بدهد.

-          «پس برگ‌هایی که جمع کرده ام چه می‌شوند»؟

     -   «از برگ فراوان‌تر برگ. تا دلت بخواهد».

    -   «قفس بزرگی که می‌خواستم برای مارمولک‌هایی که پیدا می‌کنم بسازم چه  می   شود؟

    -   «توی راه آن قدر مارمولک ببینی که مارمولک بالا بیاوری».

    -   «کدام راه»؟

    -  «راه شهبانویی، بچه»!

 

لباسی را که برای گلبدن آماده کرده بودند تنش کردند. حریری به رنگ ارغوان. مادر از بی بی خواست که صندوقچۀ سرخاب و سفیداب و سرمۀ او را  بیاورد. بعد به گلبدن توضیح داد که او دیگر بزرگ شده است و نباید به زیبایی خدادادی خود بسنده کند. گفت، زیبایی را هرقدر که داشته باشی کم است. گفت، خدا هم از آدم زیبا خوشش می‌آید. گفت، زیبایی جبران دیگر کمبودها را می‌کند. گفت، زیبایی در حیثیت و اعتبار آدمی دخیل است. گفت، زن‌های زیبا کم‌تر از زن‌های معمولی احساس درماندگی می‌کنند. گفت، طنازی زیبایی را دوچندان می‌کند...

دایه با  صندوقچه بازگشت. بعد هردو دست به کار شدند تا روی دست خدا بلند شوند. الحق که موفق بودند.خواجه سرا درآمد که قافله آماده است. لحظه‌ای بعد خواجه سرا پرده را به کناری زد و باکالیجار با لباس رزم وارد شد. باکالیجار هروقت که کار مهمی داشت لباس رزم می‌پوشید.

گلبدن از شرم سرخابی‌تر شد و با این که تصمیم قاطع گرفته بود که علت سفرش را از پدرش بپرسد، سرش را  پایین انداخت و دم فرو بست. مثل لاله‌ای که به هنگام غروب خودش را در هم می‌کشد و می‌بندد، خودش را به درون خودش فشرد. باکالیجار احساس کرد که دخترش نیاز به دانستن حقیقت سفرش را دارد. بی‌درنگ، در حالی که دنبال چیزی می‌گشت که چشم‌هایش را به آن بدوزد، گفت:  «تو حامل پیام مهمی از سوی من برای امیرالمؤمنین سلطان مسعود غزنوی هستی. می‌خواهم ببینم که ماموریتت را چه طور انجام می‌دهی. پای حیثیت من در میان است»!

گلبدن اصلا منظور پدرش را نفهمید، اما سکوت را ترجیح داد.

آن گاه پدر خم شد و بوسه‌ای از پیشانی گلبدن گرفت و با نگاه چیزی را به همسرش گفت و بی‌درنگ اتاق را ترک کرد. بعد خواجه‌ای آمد و دایه را برد.

هنگامی که دایه برگشت گلبدن هم آرام گرفته بود و زیبایی پیش از آمدن پدرش دوباره به جای خود بازگشته بود. دخترک از مادرش خواسته بود تا منظور پدرش را توضیح بدهد و مادر نیز همان حرف را تکرار کرده بود و گفته بود، چون دایه را به همراه دارد از چیزی بیم نداشته باشد. بعد دمی دخترش را به آغوش کشیده و در درون گریسته بود. گلبدن هم گفته بود که وقتی که برمی‌گردد، می‌خواهد ببیند که کسی به برگ‌های او که زیر درخت گردو ریخته است، دست نزده است. مادرش هم گفته بود که دستور لازم را به خدمتکارها خواهد داد.

آفتاب کمی بالا آمده بود که یک دسته از زن‌های حرم با دست‌های حنابسته به درون اتاق هجوم آوردند.  دو سه نفر از همبازی‌های گلبدن هم در میانشان بودند. بعد درست با همان شتابی که جنازه‌ای را از زمین برمی‌دارند و به گورش می‌رسانند، گلبدن را از اتاقش کندند و تحویل کاروانش دادند. از جایی ناپیدا صدای دف بلند بود.  سوارانی از نیروهای سلطان مسعود و باکالیجار پیرامون کاروان را گرفته بودند و از نزدیک شدن مردم زیادی که از سحرگاهان در جلو کاخ باکالیجار گرد آمده بودند و بی صبرانه منتظر دیدار گلبدن بودند، جلوگیری می‌کردند. معلوم نبود که سفر سیاسی گلبدن به دربار غزنوی چگونه به میان مردم گرگان راه یافته بود. در هر حال گلبدن را کسی نمی‌توانست ببیند. چادری از حریر سفید را چنان بر رویش کشیده بودند که حتی مارمولک‌های زیر پا نمی‌توانستند با چشم‌های گردان خود چهرۀ او را ببینند. کله قندی حریرپیچ.

سلطان دستور داده بود، از گرگان تا به نزد او هرکسی را که حتی به تصادف او را ببیند و بر او چشم بدوزد  گردن بزنند. و اگر جلاد خواست تعلل کند فورا  خود او را گردن بزنند. حالا گلبدن ناموس سلطان مسعود غزنوی بود.

گلبدن را در میان غریو شادی کوری در کجاوه قرار دادند و بعد به اشارۀ کاروانسالار شتر از جا بلند شد. گلبدن را سکوت قعر چاه عمیق‌ترین قنات‌ها در اختیار گرفته بود و صدای تپش دلش در آب تاریک قنات غوطه می‌خورد. با همان زمزمه‌ای که تنها مقنی‌ها می‌شناسندش و کفترهای چاهی همیشه عاشق. زمزمه‌هایی که از خود برمی‌خاستند و مانند سیماب در خود می‌غلتیدند و در خود پایان می‌یافتند و محو می‌شدند.

باکالیجار شخصا دهانۀ اسب عبدالجبار وزیر را نگه داشته بود و مادر گلبدن شخصا قلب خود را.

کاروان در حال رفتن بود و دردی عمیق در حال ماندن.

کاروان گلبدن را می‌کوچاند. مهاجری از نوعی غریب. مردم زیادی در لبۀ پشت بام‌ها به کجاوۀ گلبدن که کوچک‌ترین حرم سلطان بود چشم دوخته بودند. برخلاف معمول، نه همهمه‌ای و نه حرکتی.

 

گلبدن از درز کجاوه چشم از شتر دایه برنمی‌گرفت. او ستون فقرات روزهای آینده بود. به زودی درخت‌های آشنا و دیوارهای آشنا، که لحاف چل تکۀ گلبدن را در حصار خود داشتند، ناپدید خواهند شد و مادر گلبدن توان کندن خود از دیرک ایوان سردر کوشک را نخواهد داشت.  صدای متفاوت، اما یکنواخت زنگ شترها خاطره‌ها را به خواب می‌انداخت. پروانه‌ای که گلبدن از یافتنش مایوس شده بود، حالا روی برگ‌های دامن گلبدن در زیر درخت گردو نشسته بود. سر راه قافله نیز مردمی ایستاده بودند. هیچ کس دستش را برای وداع تکان نمی‌داد. خبر سوقاتی که باکالیجار برای سلطان مسعود می‌فرستاد فعل وداع را کشته بود...   

هنگامی که دم قطار قافله پس از گذشتن از میان آخرین دیوارها، از آخرین چشم گرگانی‌های مبهوت پنهان می‌شد، ابری  بزرگ‌تر از یک پنبه زار بزرگ خورشید را که بالاتر آمده بود در پشت خود قرار  داد. گمان می‌کردی که آسمان دلش را برای گریه‌ای تازه پر می‌کند. اما آن روز قطره‌ای نچکید. دشت و جنگل سبز و نارنجی و زرد هر دم به رنگ دیگری میدان می‌داد و می‌دیدی که طبیعت همان طبیعت همیشگی است، با همان سنت‌های دیرین خود و کاروانیان را هیچ چیز تازه‌ای به خود نمی‌خواند.

کجاوۀ گلبدن، مانند قایق کوچکی که به ساحل بسته شده باشد، در عرشۀ شتر تلوتلو  می‌خورد. گلبدن کف پاهای شترش را احساس می‌کند. می‌خواهد بیرون را ببیند، به یاد مادرش بیفتد، بوس صبحگاهی پدرش را حس کند، رنگ برگ‌هایی را که روز پیش جمع کرده بود بازبیابد، قورباغه‌ای را ببیند که روی لحاف چل تکۀ استخر نشسته است. می‌خواهد دستش را جلو چراغ نگه دارد و در خون خود ده‌ها رنگ سرخ را کشف کند، اما احساس می‌کند که برای هیچ اقدامی فرصت ندارد. شعور فراهم آوردن فرصت از کار افتاده است.

دایه در عرشۀ شتر پشت سر به جامی‌میاندیشد که از دست افتاده و پاره پاره شده است. او هیچ وقت از باکالیجار خوشش نیامده بود. دایه خودش را سرزنش می‌کند که چرا یواشکی اسباب بازی‌های گلبدن را برنداشته است تا بتواند آن‌ها را در فرصتی به او برساند. بعد فکر می‌کند که لابد سلطان مسعود هیولایی هراس انگیز است و با ظرافت هیچ الفتی ندارد.

با فاصلۀ کمی از سمت راست راه کوهی است چسبیده به البرز و پوشیده از جنگلی غیرقابل نفوذ. یادش می‌آید که همیشه شنیده است که‌این جنگل غول دارد. او هیچ گاه نتوانسته بود که سر از ریخت و قیافۀ غول‌ها در بیاورد. آیا غول موجودی است شبیه آدمیزاد؟ یا مخلوطی است از خرس و آدمیزاد و اژدها؟ با اندامی بیش از حد بزرگ و بسیار پشمالو. اما گلبدن یک تکه مرمر بود. مرمری که هرجایش  که  شبیه گلبدن نبود، تراشیده بودند و ریخته بودند پایین. مرمری به حرارت انسان. و قلبی که هیچ تناسبی با قلب یک غول نداشت. لطیف و شکننده.

باران در کنار راه جا به جا برکه‌ها ساخته بود و باد روی برکه‌ها لحاف کشیده بود. از جنس همان لحاف چل تکۀ گلبدن. گاهی راه از وسط برکه‌ها می‌گذشت و پای شترها را خیس می‌کرد. صدای زنگ شترها تا اعماق رخنه می‌کردند. حالا گلبدن تنها چیزی که از قافلَۀ خود را می‌شناخت زنگ شترش بود. هر از گاهی از شکافی که در کجاوه اش یافته بود به ناکجایی چشم می‌دوخت، تا کجایی را بیابد و خودش را به یاد خودش بیاندازد. اما در این راهی که او افتاده بود، نشانی از او نبود. پاسداران قافله بیگانه بودند. گلبدن بانو هم برای آن‌ها بیگانه بود. پاسدارها در خدمت کسی بودند که او را ندیده بودند. آن‌ها در خدمت زندانی کجاوه نشین خود بودند.

 

گلبدن ناهار را، که بیشتر تنقلک بود، با رعایت بسیاری از اصول درباری در پناه درختان و در پوشش چادری که برای او افراشته بودند خورد. دایه اجازه داشت که در حضور او باشد. جاریه، ندیمه‌ای هم که عبدالجبار وزیر با خود آورده بود در کنار او بود. اما گلبدن نه حرفی برای گفتن داشت و نه علاقه به شنیدن حتی یک خبر. بی بی صندوقچۀ سرخاب و سفیداب و سرمۀ مادر گلبدن را به دستور او همراه گلبدن کرده بود و از دایه خواسته بود که مراقب آرایش گلبدن باشد. اما گلبدن از دایه خواهش کرد که آن را در زیر یکی از درخت‌ها بگذارد. این خواهش تنها جمله‌ای بود که گلبدن به زبان آورد. جز این، همۀ پرسش‌های دایه بی پاسخ ماندند. کوشش‌های جاریه نیز برای برقراری ارتباط به نتیجه‌ای نرسیدند. پس از ناهار دو ساعت به استراحت گذشت. برای گلبدن استراحت چشم و گوش، که از درک و دریافت چشم‌اندازپیرامون عاجز بودند.

 

دخترک هنوز با این واقعیت بیگانه بود که زیبایی بدون انسان محبوس است و این انسان است که زیبایی را به کمک حواس خود از زندان رهایی می‌بخشد. و انسان یعنی زندگی. و از همان آغاز بخش بزرگی از زندگی را خاطره‌ها در اختیار می‌گیرند و به ثبت می‌رسانند. خا