نوف سایت ادبی نوشین شاهرخی

بازگشت به صفحه قبل

تجربه‌ی زندان در اوان کودکی
   1387-07-26– شهرزاد نیوز: گفتگو ی نوشین شاهرخی با سهراب خوشبویی
   


مقدمه
سهراب خوشبویی در آبانماه 1356 در شهر شیراز متولد شد. او فرزند هفتم از یک خانواده با هشت فرزند است که از سال 1360 بیش از دو سال را به همراه مادر و دیگر خواهرانش در بند سیاسی زندان گذرانده است.

در رابطه با فعالیت سیاسی افراد خانواده‌اش با سازمان مجاهدین، پس از انقلاب سه تن از برادرانش در درگیری خیابانی کشته و یا پس از دستگیری اعدام می‌شوند. دیگر افراد خانواده‌ی او نیز سالها حبس را در زندانهای رژیم جمهوری اسلامی تجربه کرده‌اند. سهراب پس از ورود به دانشگاه، فعالیت های سیاسی خود را در جنبش دانشجویی ایران بین سالهای 76 تا 80 پی‌می‌گیرد و سرانجام از ادامه‌ی تحصیل محروم می‌شود. او اکنون بیش از دو سال است که در کشور آلمان به عنوان پناهنده‌ی سیاسی اقامت دارد.

سهراب در سخنرانی‌هایی در شهرهای مختلف آلمان به مناسبت یادبود جان‌باختگان دهه‌ی شصت به دستگیری یا کشتار تمامی اعضای خانواده‌اش از سوی جمهوری اسلامی اشاره می‌کند و به زندانی گشتن خودش در سنین سه‌چهار سالگی و خواهر کوچکترش به همراه مادرش، که گزارش آن پیش از این در شهرزادنیوز آمده است. در این گفتگو سهراب از زمان حال خود می‌گوید و دست و پنجه نرم کردن با بار خاطره‌هایش در کشور آلمان.

پروسه‌ی اقامت گرفتن برای شما در آلمان دو سال به طول انجامیده است. این دو سال بلاتکلیفی را چگونه در آلمان گذراندید؟

شرایط اقامت در کشور آلمان پیش از پذیرفته شدن به عنوان پناهنده سخت و دست و پاگیر است و عملا فرصتی را برای فعالیت به دست نمی‌دهد، چه به لحاظ محدودیتهای قانونی و چه به لحاظ درگیریهای ذهنی. به ویژه که من به همراه همسرم مجبور به اقامت در یک شهر بسیار کوچک بودیم که امکانات محدودی داشت.

این مدت دو سال، انتظار طاقت فرسایی را به من تحمیل کرد که خوشبختانه سپری شد. اگرچه هنوز نمی‌‌دانم چرا برای بررسی پرونده‌ام زمانی چنین طولانی احتیاج بود، چون من در طول این دو سال هرگز جواب منفی‌ای دریافت نکردم.

مطالعه، موسیقی و همکاری از طریق اینترنت با دیگر دانشجویان ایرانی تبعیدی در بریتانیا و آمریکا و نیز فراگیری زبان آلمانی به صورت خودآموز مشغولیتهای عمده‌ی من در این مدت بودند. البته بیشتر از همه‌ی اینها فکر کردن!

آیا زندگی در آلمان و به دور از ایران چه تغییری در نگاه شما به وقایع گذشته و جاری در سرزمین مادری‌تان داده است؟

تاثیرش بر روی شخصیت و نگرشم بسیار زیاد بوده، دست کم خودم اینطور فکر می‌کنم. در طول این دو سال، آزادی را زندگی کردم و به معنای واقعی آن پی بردم. معنایی که فکر می‌کنم هموطنان درون ایران لازم است آن را دریابند. چشیدن طعم این آزادی، برای کسانی مانند من، که دغدغه‌ی دستیابی به آن را داشته‌اند مصمم‌تر می‌کند و دیگران را علاقه‌مند به تلاش در جهت رسیدن به آن.

تاثیر دیگری که زندگی در اینجا روی شخصیت من گذاشته، پررنگتر شدن خصلت‌های انسانی و زیبایی است که زندگی در زیر بار مشکلات و آشفتگی‌های فکری درون ایران بر آن غبار نشانده بود. فکر می‌کنم امروز انسان‌تر از زمانی هستم که از ایران خارج شدم. معتقدم که انسانیت میوه‌ی آرامش روحی، رفاه نسبی و آگاهی و تفکر افراد است و هیچ مذهبی نمی‌تواند آدمی را به سمت انسانیت سوق دهد.

طرز نگرشم به اتفاقات گذشته و حال ایران نیز تغییر کرده. به طور کلی در معرض تبلیغات روزانه‌ی جمهوری اسلامی نبودن، خود گامی به سوی جلو است. علاوه بر آن دنیای آزاد اطلاعات و اخبار، آشنایی نزدیک با گروه‌ها و افرادی که برای ایرانی بهتر تلاش می‌کنند و نیز شناخت تاریخ و فرهنگ غرب نیز در تغییر این نگاه به ایران تاثیر بسزایی داشته است.

شما نهایت سرکوب و خشم را در کودکی از سوی پاسداران و زندانبانان جمهوری اسلامی تجربه کرده‌اید. فکر می‌کنید که چه چیزی انسان‌ را چنین پست و رذل می‌کند که سرنوشت کودکان را نیز با زندان رقم بزند؟ و نیز با هدف "نابودی" مخالف خود به چنین کشتار وحشیانه‌ای دست بزند؟

اگر بخواهم خلاصه بگویم، با توجه به اینکه به طور مشخص در مورد ایران و رژیم جمهوری اسلامی صحبت می‌کنیم، پاسخ یک کلمه است. اسلام.

هر حکومت دیکتاتوری بر پایه‌ای استوار است، ایدئولوژی سیاسی یا ایدئولوژی مذهبی و یا عقاید شخصی که می‌تواند ترکیبی از هر دو باشد. در این میان نوع مذهبی‌اش که در اینجا بهتر است بگوییم اسلامی، از همه بدتر است. با نگاه از این زاویه، شخص مخالف با حکومت مستقیما در برابر خدا قرار می‌گیرد و هر نوع خشونتی در برابر اعتراضش نه تنها نکوهیده نیست که عین ثواب محسوب می‌شود. در اینجا اسلام توجیه‌گر تمامی شکنجه‌ها و قتل عام‌هاست و تکان‌دهنده‌تر آنکه، در اکثر مواقع شخص یا اشخاصی که این جنایات را مرتکب می‌شوند حتی با وجدان خود نیز درگیر نمی‌شوند.

متاسفانه در راستای برخورد با این علت واضح و آشکار، ما ایرانیان دچار خودسانسوری، ترس و یا نوعی محافظه‌کاری سیاسی شده‌ایم که از هر زاویه‌ای به آن نگاه کنیم اشتباه است و به نظر من زمان تجدید نظر در نوع برخورد ما با این ایدئولوژی فرا رسیده است.

با بار خاطره‌ها چگونه کنار می‌آیید؟ و سایه‌ی گذشته تا چه اندازه بر زندگی فعلی شما سنگینی می‌کند؟

شخصیت من به نوعی است که همواره بخشی از وجودم در گذشته سیر می‌کند. من عاشق خاطراتم هستم، حتی تلخ‌ترینشان. اینکه من چنین گذشته‌ی سختی را پشت سر گذاشته و هنوز به زندگی ادامه می‌دهم برایم لذت‌بخش است. نه اینکه به زندگی و متعلقات آن وابسته و یا دلخوش باشم بلکه از نوعی لجبازی و تسلیم نشدن در برابر آن صحبت می‌کنم، نوعی مبارزه با آن برای اینکه قدرت خود را به او ثابت کنم، و ناتوانی او را در به زانو درآوردنم. فکر می‌کنم تاثیر این کشاکش دائمی با چیزی که من نام آنرا سرنوشت می‌گذارم، در شخصیت من معلوم باشد. با تمام تلخی‌ها و سختیهایی که گذشته‌ام برایم داشته، نتیجه‌اش در رفتار شخصی‌ام و مناسبات اجتماعی و حتی نوع جهان‌بینی حاصل از آن برایم ارزشمند است. امیدوارم این پاسخ به خودخواهی تعبیر نشود.

نگاهتان به آلمانیان چگونه است؟

شاید هنوز برای اظهار نظر زود باشد، من هنوز نه به حد کافی مردم آلمان را می‌شناسم و نه نسبت به سیاست دولت آلمان اطلاعات کافی دارم. اما بنا به دلایلی که در سوالات قبل توضیح دادم، (اگر به هموطنان عزیز بر نخورد) به نظرم به طور کلی درصد انسانیت و سلامت روانی بالاتر از جامعه‌ی فعلی درون ایران است. دروغگویی، کلاه‌برداری و پرخاش‌های روزمره در بین این مردمی که من شناخته‌ام خیلی کمتر از چیزی است که در ایران می‌دیدم. اما به هر حال معایبی را هم می توان دید، که خب طبیعی است. اما هرچه باشد کیلومترها با آنچه جمهوری اسلامی از جوامع غرب و مردم آن تعریف می‌‌کند فاصله دارد، البته در جهت مثبت. خوبی‌های بسیاری در روابط فردی و اجتماعی می‌توان دید که مناسب برای الهام گرفتن هستند. من فکر می‌کنم هر شخص مهاجر و یا تبعیدی این فرصت را دارد که معایب فرهنگ خودش را در مقایسه با فرهنگ کشور میزبان بشناسد، خوبی‌های فرهنگ میزبان را جذب کند و معایب فرهنگ خودش را ترک.

چه انتظاری از هموطنان خود دارید؟

اگر منظورتان هموطنانی است که در ایران زندگی می‌کنند که باید بگویم کمتر می‌توان از آنان در این شرایط توقعی داشت. شرایط زندگی روزمره برای آنان سخت است و روزنه‌های آگاهی به روی آنان بسته.
اما هموطنانی که در مهاجرت یا تبعید به سر می‌برند شرایطی کاملا متفاوت دارند. طبیعی است که نمی‌توان از همه انتظار داشت سیاسی باشند و یا فعالیت کنند اما من فکر می‌کنم کمترین انتظاری که به عنوان یک ایرانی می‌توان داشت این است که نسبت به مسایلی که در ایران و یا در رابطه با ایران می‌گذرد بی‌تفاوت نباشند.
متاسفانه فرهنگ ما ایرانیان در این سالها بسیار پس‌رفت کرده است. ما روزگاری مردمی با فرهنگ بوده‌ایم اما امروز چنین نیست. مثلا یکی از اولین واکنشهای طبیعی جامعه‌ای که در اقلیت زندگی می‌کنند، پیوستگی و حمایتشان از یکدیگر است، اما با کمال تعجب می‌بینیم که این حالت در بین ایرانیانی که دور از وطنشان زندگی می‌کنند خیلی به ندرت وجود دارد. این واقعا جای تاسف دارد. امیدوارم هموطنان عزیزمان بتوانند با بالا بردن سطح آگاهی و فرهنگ خود و استفاده از امکاناتی که در خارج از مرزها برایشان وجود دارد به حدی برسند که بتوانند تفاوتها و نقاط مشترکشان را از هم تفکیک کنند. یکی از دلایل مهم این گسستگی در بین جامعه‌ی ایرانی وجود اعتقادات متفاوت سیاسی و ایدئولوژیک است، اما واقعا نقاط مشترک زیادی بین ما وجود دارد که می‌توانیم با تکیه بر آنها به یک رابطه‌ی اجتماعی مناسب با هم دست یابیم.

چه آرزویی برای ایران دارید؟

اینقدر زیادند که نمی‌توان برشمرد. اما فکر می‌کنم اگر روزی شاهد ایرانی باشم که تمامی ساکنین آن انسانهایی آزاد و آگاهند بتوانم از مابقی آرزوهایم صرفنظر کنم!

با سپاس از شما سهراب خوشبویی که در گفتگو با شهرزادنیوز شرکت کردید.

اhttp://www.shahrzadnews.org/article.php5?id=1249