|
پدر دیگر،
بهخوابی، خوش فرو رفته؛
دگر از درد، نمیگوید.
نگاهش، خسته دیگر نیست؛
دستش نمیلرزد؛
نیازی نیست، عصایش را،
دست کیرد،
قدم آهسته بردارد.
نگاهش کن، ببین،
گودیای بر گونههایش نقش بسته،
لبخندِ دلنشینی، نشسته ِ بر
لبانش،
نمی دانم، نمیدانم، نمیدانم ...
گمانم خواب میبیند؛
بیا نوشین، دلبر ِ نازگتر
از جانم
غبار از خانه برگیریم؛
پدر دیگر کنار ماست هر شب
پدر در توست جاری، در بچههایم.
زمستان است و سرد است و سوزان،
زمین بگشای در،
عزیزی را بگیر در بر،
پدر را، میسپارم تو؛
نیک دارش
نیک دارش ...
|