نوف سایت ادبی نوشین شاهرخی

بازگشت به صفحه قبل

 

خواب‌های اساطيری شاهنامهNaghed

خسرو ناقد

اين نوشته بخشی کوتاه و ناتمام از جستاری گسترده پيرامون «خواب‌های اساطيری شاهنامه» است که در دست نگارش دارم و اکنون که خانم  نوشين شاهرخی همت کرده‌اند و مجموعه‌ای را در گراميداشت هفتادمين سال تولد دکتر جلال خالقی مطلق انتشار می‌دهند، با فروتنی تمام اين اندک را به‌استاد بزرگوار پيشکش می‌کنم و برايشان آرزوی تندرستی و شادکامی دارم.

 

خواب‌های توراتی و قرآنی، معنويت خاص خود را دارند و سرشار از اشارات عرفانی و نكته‌‏های اخلاقی‌‏اند؛ و خواب‌‌های اساطيری شاهنامه پُرشكوه و شوكت‌‏اند و سرنوشت‌‏ساز. انگيزه آفرينش شاهنامه، خواب فردوسی است و شاهنامه، حاصل رؤيای سی ساله او.

خواب‌‌های شاهنامه هم سرنوشت شاهان و پهلوانان را رقم می‌‏زند و هم سرشت آنان را هويدا می‌‏سازد. خواب‌‌های شاهنامه گاه رؤيايی‌‏اند و گاه ‌به‌‌كابوس خودكامگان مبدل می‌‏شوند.

ضحاك چهل سال پيش از آنكه در دماوند ‌به‌‌زنجير كشيده شود، شبی در آغوش ارنواز از وحشت كابوس رويارويی با فريدون و ضربه گرزه او، هراسناك سر از خواب برمی‌‏دارد:

چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا ‌به‌‌سر برش يزدان چه راند
در ايوان شاهی شبی ديرباز
‌به‌‌خواب اندرون بود با ارنواز
چنان ديد كز شاخ شاهنشهان‏
سه جنگی پديد آمدی ناگهان‏
دو مهتر يكی كهتر اندر ميان‏
‌به‌‌بالای سرو و به‏‌چهره كيان‏
كمر بستن و رفتن شاهوار
‌به‌‌چنگ اندرون گرزه گاوسار
دمان پيش ضحاك رفتی ‌به‌‌جنگ‏
زدی بر سرش گرزه گاو رنگ‏
يكايك همان گُرد كهتر ‌به‌‌سال‏
ز سر تا ‌به‌‌پايش كشيدی دوال‏
بدآن زه دو دستش ببستی چو سنگ‏
نهادی ‌به‌‌گردن برش پالهنگ‏
بدين خواری و زاری و گرم و درد
پراگنده بر تاركش خاك و گرد
همی تاختی تا دماوند كوه‏
كشان و دمان از پس اندر گروه‏
بپيچيد ضحاك بيدادگر
بلرزيد و ناگه برآورد
سر۱

 بی‌‏‌گمان جالبترين و جذابترين خواب شاهنامه كه پيامدهای آن سرتاسر شاهنامه را دربر می‌‏گيرد، كابوس افراسياب و رؤيای سياوش است. افراسياب خواب كشته شدن خود را ‌به‌‌دست كيخسرو پسر سياوش می‌‏بيند؛ آن هم زمانی كه هنوز سياوش نه جريره دختر پيران ويسه، سپه‏سالار افراسياب را ‌به‌‌همسری گرفته است و نه فرنگيس، دختر افراسياب را، تا كيخسروی بزايد و ‌به‌‌خونخواهی پدر برخيزد. تأثير اين كابوس بر افراسياب چنان عظيم است و سرنوشت‏ساز كه او را از هر چه جنگ و بدخواهی است بيزار و سير می‌‏كند و از در آشتی با ايرانيان برمی‌‏آيد.

چنين گفت پُرمايه افراسياب‏
كه هرگز كسی اين نبيند به‏خواب‏
كجا در شب تيره من ديده‏ام‏
ز پير و جوان نيز نشنيده‏ام‏
بيابان پُر از مار ديدم ‌به‌‌خواب‏
زمين پُر زگرد آسمان پُر عُقاب‏
زمين خشك شخی كه گفتی سپهر
بدآن تا جهان بود ننمود چهر
سراپرده من زده بركران‏
به‌‏گردش سپاهی ز كنداوران‏
يكی باد برخاستی پُر ز گرد
درفش مرا سرنگونسار كرد
برفتی به‌‏هر سو يكی جوی خون‏
سراپرده و خيمه كردی نگون‏
وزين لشكر من فزون از شمار
بريده سران و تن افگنده خوار
سپاهی از ايران چو باد دمان‏
چه نيزه ‌به‌‌دست و چه تير و کمان

...

جوانی دو رخسار مانند ماه‏
نشسته ‌به‌‌نزديك كاووس شاه‏
دو هفته نبودی ورا سال بيش‏
چو ديدی مرا بسته در پيش خويش‏
دميدی ‌به‌‌كردار غرّنده ميغ‏
ميانم به دو نيم کردی به تيغ
۲

 

پانوشت‌ها

۱- شاهنامه فردوسی، تصحيح ژول مُل، با مقدمه محمدامين رياحی. تهران ۱۳۶۸. ص ۷۲.

۲- همانجا. صص ۵۳ - ۴۵۲. دريغ آمدم كه در اينجا دست كم دو بيت از ترجمه آلمانی شاهنامه را كه فريدريش روكرت، شاعر و شرق‌‏شناس نامدار آلمانی در نزديک به ۱۶۰ سال پيش از اين انجام داد، بازگو نكنم. اين دو بيت را:

بيابان پر از مار ديدم به‌‏خواب‏

زمين پُر ز گرد آسمان پر عقاب‏

يكی باد برخاستی پر ز گرد

درفش مرا سرنگونسار  کرد

Die Steppe voll Schlangen sah ich im Traum
rings voll von Geiern der Himmelsraum
Ein Wind erhob sich mit Ungestüm
und meine Fahne stürzte er um

مردادماه ۱۳۸۶/ اوت ۲۰۰۷