خوابهای توراتی و قرآنی، معنويت خاص خود را
دارند و سرشار از اشارات عرفانی و نكتههای
اخلاقیاند؛
و خوابهای اساطيری شاهنامه پُرشكوه و
شوكتاند و سرنوشتساز. انگيزه آفرينش
شاهنامه، خواب فردوسی است و شاهنامه، حاصل
رؤيای سی ساله او.
خوابهای شاهنامه هم سرنوشت شاهان و پهلوانان
را رقم میزند و هم سرشت آنان را هويدا
میسازد. خوابهای شاهنامه گاه رؤيايیاند
و گاه بهكابوس خودكامگان مبدل میشوند.
ضحاك چهل سال پيش از آنكه در دماوند
بهزنجير كشيده شود، شبی در آغوش ارنواز از
وحشت كابوس رويارويی با فريدون و ضربه گرزه
او، هراسناك سر از خواب برمیدارد:
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا بهسر برش يزدان چه راند
در ايوان شاهی شبی ديرباز
بهخواب اندرون بود با ارنواز
چنان ديد كز شاخ شاهنشهان
سه جنگی پديد آمدی ناگهان
دو مهتر يكی كهتر اندر ميان
بهبالای سرو و بهچهره كيان
كمر بستن و رفتن شاهوار
بهچنگ اندرون گرزه گاوسار
دمان پيش ضحاك رفتی بهجنگ
زدی بر سرش گرزه گاو رنگ
يكايك همان گُرد كهتر بهسال
ز سر تا بهپايش كشيدی دوال
بدآن زه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی بهگردن برش پالهنگ
بدين خواری و زاری و گرم و درد
پراگنده بر تاركش خاك و گرد
همی تاختی تا دماوند كوه
كشان و دمان از پس اندر گروه
بپيچيد ضحاك بيدادگر
بلرزيد و ناگه برآورد
سر۱
بیگمان
جالبترين و جذابترين خواب شاهنامه كه پيامدهای
آن سرتاسر شاهنامه را دربر میگيرد، كابوس
افراسياب و رؤيای سياوش است. افراسياب خواب
كشته شدن خود را بهدست كيخسرو پسر سياوش
میبيند؛ آن هم زمانی كه هنوز سياوش نه جريره
دختر پيران ويسه، سپهسالار افراسياب را
بههمسری گرفته است و نه فرنگيس، دختر
افراسياب را، تا كيخسروی بزايد و
بهخونخواهی پدر برخيزد. تأثير اين كابوس بر
افراسياب چنان عظيم است و سرنوشتساز كه او را
از هر چه جنگ و بدخواهی است بيزار و سير
میكند و از در آشتی با ايرانيان برمیآيد.
چنين گفت پُرمايه افراسياب
كه هرگز كسی اين نبيند بهخواب
كجا در شب تيره من ديدهام
ز پير و جوان نيز نشنيدهام
بيابان پُر از مار ديدم بهخواب
زمين پُر زگرد آسمان پُر عُقاب
زمين خشك شخی كه گفتی سپهر
بدآن تا جهان بود ننمود چهر
سراپرده من زده بركران
بهگردش سپاهی ز كنداوران
يكی باد برخاستی پُر ز گرد
درفش مرا سرنگونسار كرد
برفتی بههر سو يكی جوی خون
سراپرده و خيمه كردی نگون
وزين لشكر من فزون از شمار
بريده سران و تن افگنده خوار
سپاهی از ايران چو باد دمان
چه نيزه بهدست و چه تير و کمان
...
جوانی دو رخسار مانند ماه
نشسته بهنزديك كاووس شاه
دو هفته نبودی ورا سال بيش
چو ديدی مرا بسته در پيش خويش
دميدی بهكردار غرّنده ميغ
ميانم به دو نيم کردی به تيغ۲
پانوشتها
۱- شاهنامه
فردوسی، تصحيح ژول مُل، با مقدمه محمدامين
رياحی. تهران
۱۳۶۸. ص
۷۲.
۲- همانجا. صص
۵۳
-
۴۵۲.
دريغ آمدم كه در اينجا دست كم دو بيت از ترجمه
آلمانی شاهنامه را كه فريدريش روكرت، شاعر و
شرقشناس نامدار آلمانی در نزديک به
۱۶۰
سال پيش از اين انجام داد، بازگو نكنم. اين دو
بيت را:
بيابان پر از مار ديدم بهخواب
زمين پُر ز گرد آسمان پر عقاب
يكی باد برخاستی پر ز گرد
درفش مرا سرنگونسار کرد
Die Steppe voll Schlangen sah ich im
Traum
rings voll von Geiern der Himmelsraum
Ein Wind erhob sich mit Ungestüm
und meine Fahne stürzte er um