نوف سایت ادبی نوشین شاهرخی

بازگشت به صفحه قبل

گُلِ رنج های کهن*

نیلوفر احمدپور و مسعود لقمان

www.Rouznamak.blogfa.com 

شاهنامه، سند هویتِ ملی ایرانیان است و هیچ خوش آیند نبود که این شناسنامه ی هویت ملی ما به مانند سایر کارهای بزرگان زبان و ادب پارسی به دست بیگانگان ویرایش شود، چراکه این کار، تنها از پسِ یک ایرانی ای که از پیچ و خم های تاریخ کهنش گذشته و می تواند به ژرفا و جانِ مایه ی سخن شاهنامه پی ببرد، بر می آید.

از نخستین ویرایش شاهنامه که به دست کاپیتان «ترنر ماکان» به سال 1829 در هندوستان انجام گرفت، 178 سال می گذرد. در این دو سده، ویرایش های گوناگونی از شاهنامه مانند: بروخیم، ژول مول، مسکو و ... به دست ما رسیده است. اما هیچ کدام از این ویرایش ها نتوانسته است از یک اعتبار و پشتوانه ی علمیِ بالایی برخوردار باشد و از سویی دیگر رویکرد ما ایرانیان به شاهنامه یا از سرشیفتگی بوده یا تنگ نظری و جای پژوهش های علمی و آکادمیک در این میان خالی بوده است. اما خوشبختانه به گفته ی دوست و دشمن، پژوهش های «دکتر جلال خالقی مطلق» درباره ی شاهنامه ی فردوسی و شاهنامه ی ویراسته ی او که به تازگی از سوی نشر دایره المعارف بزرگ اسلامی در ایران به چاپ رسیده است، ارزش و اعتبار علمی بالایی دارد و ویرایشگر جامع الاطرافش با تسلط بر حماسه های جهان، ادبیات پارسی، زبان های باستانی، تاریخ و ... توانسته نزدیکترین شاهنامه به سخن فردوسی را به ایرانیان ارزانی دارد.

"دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن" درباره ی سال های دراز ویرایش شاهنامه به دستِ دکتر خالقی مطلق در آلمان، چنین می گوید: «خالقی مطلق، سال ها در شهر سرد هامبورگ، در کنار اجاق شاهنامه زانو زده، همان اجاقی که مردم ایران، طی قرن ها، از آن گرمی جُسته اند.» "دکتر محمد امین ریاحی" نیز درباره ی اهمیت کار دکتر خالقی مطلق، چنین می گوید: «انتشارِ شاهنامه ی خالقی با روش علمی و با انبوه نسخه بدل ها، نقطه ی آغاز شاهنامه شناسی به طور جدی است.» **

حال که کار 40 ساله ی خالقی مطلق برای ویرایش شاهنامه به پایان رسیده است، نگذاریم به سرنوشتی مانند فردوسی دچار شود و از او بخواهیم دم فرو نبندد و جهانی بنشسته در گوشه ای نباشد و حداقل درخواست کنیم که در دانشکده های ادبیات به تدریس شاهنامه بپردازد. باید تا دیر نشده قدر و اندازه ی او را بدانیم و سپاسگزار خدمات والای او به تاریخ و فرهنگ ایران باشیم.

دکتر جلال خالقی مطلق، متولد 20 شهریور 1316 در تهران و دارای درجه ی دکترا در رشته های شرق شناسی، مردم شناسی و تاریخ از دانشگاه کلن آلمان و استاد پیشین دانشگاه هامبورگ در رشته های زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ ایران است. برخی از مقالات دکتر خالقی مطلق در دو کتاب «گل رنج های کهن» و« سخن های ديرينه» در ايران نيز چاپ شده است.

مسافرت او به ایران برای پیگیری کارهای چاپ شاهنامه اش، این فرصت را به ما داد که دمی با استاد بنشینیم و درباره ی کار بزرگش، از او پرس و جو شویم.

 

ویرایش شاهنامه

 

- چرا بیگانگان توانسته اند بدون آشنایی با زیر و بم زبان فارسی و تاریخ پر رمز و رازمان که ادبیات ما بیانگر آن تاریخ است، بهترین ویرایش ها را از متون کلاسیک ایران ارائه دهند؟

این موضوع با شیوه ی تصحیح، ارتباط دارد. متاسفانه شیوه ی تصحیح انتقادی متون در ایران، سابقه ی چندانی ندارد. کارهایی هم که مصححان بزرگ ما انجام داده اند، بیشتر به سبکِ ماشینی بوده است. یعنی کسانی چون علامه قزوینی و ... که شیوه ی تصحیح متون را از خارجی ها آموخته اند، به مانند آنها که متنی را اقدم نسخ یا صحیح ترین نسخه تشخیص داده اند، مبنا قرار داده و اختلاف نسخ را به حاشیه برده اند و به این شیوه متون فارسی را تصحیح کرده اند. البته کسانی چون قزوینی، فروغی، خانلری و ... به خاطر معلوماتِ عمیقی که در زبان و ادب فارسی داشتند، در جاهایی که تشخیص می دادند، این غلط است یا آن درست، متن را تصحیح می کردند. ولی در مجموع، بیشتر همان شیوه ی غربی ها مدنظر بوده و همان گونه که شما گفتید به خاطر اینکه زبان فارسی، زبان مادری آنان نبوده، فهم سیر تحول زبان فارسی برای آنها مشکل است. از چند نفر مانند «هلموت ریتر» که هفت پیکر نظامی را تصحیح کرده است، بگذریم، برای این مصححان خارجی، تشخیص این که کدام متن یا کدام ضبط  کهن تر یا کدام جدیدتر است، دشوار بود. از این رو این متون برای آنان داراری سطح و ارزش یکسانی بود و در نتیجه با احتیاط فراوان، نسخه ای را متن قرار می دادند و اختلاف نسخ را به حاشیه می بردند. ایرانیانی نبز که این شیوه را از آنان آموختند، همین کار را کردند. اما در این میان کسانی بودند که متوجه شدند، از یک سو این شیوه صد در صد درست نیست و از سوی دیگر هم با شیوه ی انتقادی تصحیح متون آشنا نبودند و هنگامی که در اقدم نسخ یا صحیح ترین نسخه، غلط های زیادی را می دیدند، متن را تصحیح ذوقی می کردند، به این معنا که هر ضبطی را که آسان تر و فصیح تر تشخیص می دادند، یعنی به زبان و زمانِ امروزِ ما نزدیکتر می یافتند، به تصور این که چنین کاری بهتر است، از چنین شیوه ی ذوقی ای که درست عکس تصحیح انتقادی است، استفاده می کردند.

بنابراین دو شیوه در ایران معمول شد. یکی شیوه ی ماشینی و دیگری شیوه ی ذوقی که هیچ کدام شیوه ی انتقادی نیستند. منتها باید این نکته را عرض کنم که مرحوم قزوینی به خاطر داشتن اطلاعات عمیق در زمینه ی زبان و ادبیات فارسی، با نوشتن حواشی در متونِ تصحیحیِ خود، شیوه ی ماشینی ای را که در تصحیح از آن پیروی می کرد، عملاً با توضیحاتش به شیوه ای انتقادی تبدیل می کرد. ولی دیگران چنین کاری را کمتر انجام دادند، آنها یا شیوه ی ماشینی را برگزیدند و یا برگشتند به شیوه ی ذوقی و در نتیجه بسیاری از ضبط های کهن و دشوار را که در ظاهر تباه شده بود، یا به دور ریختند و یا اصلاً ثبت نکردند.

- چرا به جای اینکه پس از علامه قزوینی و فروغی، شاهد روندِ تکاملی تصحیح متون در ایران باشیم، شاهد یک ایستایی هستیم؟

پدیده هایی مانندِ مرحوم قزوینی یا مرحوم فروغی، چیزی نیست که مرتب به وجود بیاید. اینها پدیده های نادری اند. ولی با این وجود، پس از آنان هنوز تصحیح متون هرچند نه به آن اندازه، ولی از اعتبار، برخوردار است. مثلاً تصحیح مرحوم غلامحسین یوسفی از بوستان و گلستان سعدی از اعتبار بالایی برخوردار است. شاید نسل بعدی، با نسل پیشین در بعضی مسائل اختلاف داشته باشد ولی به هر روی اینها ادامه دهنده ی راه پیشینیان هستند. در این میان کسانی هم آمدند که اطلاعاتی در حد مرحوم قزوینی یا مرحوم فروغی نداشتند ولی مصححان خوبی بودند. اما در زمانه ی ما کار تصحیح متون به کلی درهم ریخته است. برای این مورد علل فراوانی چون اجتماعی، اقتصادی و ... می توان آورد. ولی در کل، این امر بیشتر، تبدیل به کتاب سازی شده است.

چاپ کارهای گذشتگان، با دست بردن در  آنها کارِ صحیحی نیست و در واقع "پخته خواری" است، یعنی آسان به مقصد رسیدن. یعنی فرض بفرمائید اثری را که مرحوم قزوینی سال ها، آن هم با امکانات محدود زمان خودش و دسترسی بسیار دشوار به نسخه ها (از این کتابخانه به آن کتابخانه رفتن و عکس گرفتن) تهیه کرده و سال ها زحمت کشیده تا اثری را تصحیح کند، حالا ما بیایم و با تجدیدنظری در کارهای آنان، اقدام به چاپ کتاب بکنیم، این کار را به هیچ عنوان درست نمی دانم. ناشران باید کارها را بدان صورت که مصححان کرده اند به چاپ برسانند و اگر خودمان می خواهیم آن اثر را دوباره تصحیح کنیم باید به دنبال نسخه ها و مقابله ی آنها با یکدیگر باشیم و آنگاه می توانیم بگوئیم، این کارِ، کارِ من است.

متاسفانه چنین کتاب سازی هایی انجام شده و می شود. ناشران بیشتر دنبال چنین کارهایی اند و گروهی از پژوهشگران را به وسوسه می اندازند، تا از بازار گرمِ فروش چنین کتاب هایی، بهره ببرند.

- برای ویرایش شاهنامه از چه نسخه هایی بهره برده اید و دلایلِ شما برای گزینش آن نسخه ها چه بود؟

در مدت 10 سال، نزدیک به 50 نسخه ی خطیِ شاهنامه را بررسی کردم که برخی از آنها پس از شروع کارِ ویرایش شاهنامه بود. آن تعداد از نسخه هایی که به نظرم معتبر می آمدند و با الگوی کاریِ من که جست و جوی ضبط های کهن تر بود، یعنی ابیاتِ الحاقی یا روایاتِ الحاقی کمتری داشتند، انتخاب کردم. طرز تشخیص بیت ها یا روایت های الحاقی، مبحث جداگانه ای است که به آن وارد نمی شوم، البته چگونگی این تشخیص را نوشته و منتشر کرده ام. برخی قطعات شاهنامه مانندِ کشتن پیل سفید به دست رستم که همه بعید می دانستند این بخش ها، جز شاهنامه نباشد، با رجوع به نسخه های مختلف و متون خارج از شاهنامه تشخیص دادم که اینها الحاقی هستند.

به هر حال هیچ یک از نسخه های خطی شاهنامه، اعتبارِ مطلقی ندارند و دارای اعتباری نسبی اند. من نیز آن دسته از نسخه هایی که اعتبارِ بیشتری نسبت به نسخه های دیگر داشتند، جمع آوری کردم و در عین حال برای بی نیازی پژوهشگران از چاپ مسکو، چند نسخه ای که در شاهنامه مسکو استفاده شده بود را نیز وارد کارم کردم. در شاهنامه ی مسکو، از چهار نسخه بهره برده اند، نسخه ی لندن به تاریخ 675 هجری، نسخه ی معتبری است. از سه نسخه ی دیگر نیز، دوتای آن را که اعتبارِ متوسطی دارند، برای اینکه محققان بین دو چاپ در رفت و آمد نباشند، جزو نسخه های خودم پذیرفتم و کار آنها را آسان کردم. اما نسخه ی چهارم را که نسخه ی لنین گراد نام دارد و برخلاف نظر ویرایشگران چاپ مسکو، متاخرتر از قرن نهم است و اعتبار چندانی هم ندارد، انتخاب نکردم. بنابراین آن افرادی که دست به تصحیح شاهنامه می زنند و روی جلد آن می نویسند بر اساس چاپ مسکو و خالقی، باید این را در نظر داشته باشند وقتی از چاپ من استفاده می کنند، دیگر نیازی به چاپ مسکو ندارند.

برای اینکه نسخه ها از لحاظ تعداد و مقدار کفایت کند، 15 نسخه را برای ویرایش شاهنامه گزینش کردم. این تعداد بسیار مهم است، چراکه گاهی برخی نسخه ها، بخش هایی از شاهنامه را ندارند و زمانی هم که تعداد نسخه ها کم باشد، به مشکل برخورد می کنیم. در بسیاری از موارد نیز با بررسی و مقایسه ی این نسخه هاست که به ضبط های کهن تر پی می بریم و همچنین هنگامی که ضبط های کهن تر را تشخیص دادیم، باید بررسی کنیم که چه تعداد از این نسخه ها آن را تائید می کنند و چه تعداد نمی کنند. بنابراین این درست نیست که براساس یک نسخه ی واحد، درست یا غلط بودن را تعیین کنیم. آنچه گفتم در مسائل متن شناسی و فن تحقیق بسیار مهم است و اگر نسخه ها کم باشد، مانعی بر سر این کار پیش می آید. البته از سویی دیگر نیز نمی توان گفت که مثلاً باید از 50 نسخه استفاده کرد، چون امکانش نیست و باید یک گروهِ 50 نفره وجود داشته باشد که به فرض، هر کدامشان 10 صفحه یا یک بخش از شاهنامه را انتخاب کند و با 50 نسخه مقابله کند. البته نتیجه ی چندانی هم این کار ندارد.

من تشخیص دادم که 15 نسخه کافی است، البته در جمع از 16 نسخه بهره بردم، چراکه نسخه ی فلورانس تنها نیمه ی اول را دارد و نسخه ی کراچی نیمه ی دوم شاهنامه را. همچنین ترجمه ی بُنداری که اساس آن باید نسخه ای کهن تر از نسخه هایی باشد که امروز در دست داریم، در برخی موارد کمک بسیار شایانی به من کرد، البته این نکته را هم باید مدنظر داشت که کار بنداری ترجمه ی لفظ به لفظ نیست.

- مهمترین خرده ای که برخی منتقدان به کار شما می گیرند، اهمیت زیادی است که به نسخه ی فلورانس داده اید. این نسخه چه برتری و ویژگی هایی داشت که نسخه ی اساس کار شما شد؟

تصورم بر این است که کسانی که چنین خرده ای می گیرند، اصلاً تصحیح و مقالاتِ مرا نخوانده اند. در مقاله ای که در شماره ی پیشین نامه ی بهارستان نوشته ام، در آن آماری ارائه کرده ام که با نگاهی به آن درخواهید یافت که من چندصد بیت از نسخه ی فلورانس را به حاشیه برده ام و چندصد بیت از نسخه های دیگر را به متن. حال چگونه ممکن است کسی که چندصد بیت آنهم فقط در نیمه ی نخست شاهنامه را به حاشیه می برد، از نسخه ی اساس اش پیروی کورکورانه کرده باشد؟

از آنجا که روشِ من، روشِ انتقادی بوده، از هیچ نسخه ای پیروی کورکورانه، نکرده ام.

-  بارها گفته اید که در ویرایش شاهنامه از شیوه ی ویرایش انتقادی بهره برده اید. ویرایش انتقادی چه شیوه ای در ویرایشِ نسخه های کهن است و آیا تاکنون کسی در ایران از این شیوه استفاده کرده است؟

این شیوه در ایران به نام شناخته ولی در عمل ناشناخته بود.

از این شیوه با عنوان "ضبط دشوارتر، برتر است" یاد می شود که شیوه ی انتقادی تصحیح متون در غرب است که براساس تحول زبان و ادبیات، بین دو لفظ، تشخیص می دهند که کدام لفظ کهن تر است و این را از هر نسخه ای که باشد به متن منتقل می کنند و آنکه نوتر است بدین معنی است که از زمانِ مولف دورتر است و این کار، کارِ کاتبان است که آنها متن را با زبانِ روز تطبیق می دهند و واژه های کهن و دشوار، اصطلاحات، ترکیبات و ... را به زبان روزِ خود تبدیل می کنند.

در زبان فارسی هرچه به جلوتر می آئیم، می بینیم که واژه های عربیِ بیشتری جای واژه های فارسی را می گیرد، البته گاهی عکس این مسئله نیز رخ می دهد، مثلاً واژه ی عربی ای که در قرن چهارم مصطلح بوده و در زمان کاتب از رونق افتاده، تبدیل به واژه ی فارسی می شود. البته عکس این امر بیشتر اتفاق افتاده، یعنی از قرن هفتم به بعد، واژه های بسیاری از زبان عربی وارد زبان فارسی شده و کاتبان، این واژگان را جانشین واژه های کهن فارسی که مطرود شده، کرده اند. یا حتی واژه ی فارسیِ جدیدتری را جایگزین واژه ی کهن تر فارسی نموده اند. به عنوان نمونه در قرن هفتم، کمتر کاتبی یا نویسنده ای "دشخوار" می گفته و این واژه در زمان آنها "دشوار" خوانده و نوشته می شده، حالا اگر من نسخه هایی را در دست بررسی دارم و این واژه به هر دو شکل آمده، من "دشخوار" را به متن می آورم و بقیه را به حاشیه. من بیش از صدها مثال از این دست می توانم برای شما بزنم.

نگاهِ من به نسخه ی فلورانس نیز این چنین است که اولاً ضبط کهن تر را انتخاب می کنم و در متن جای می دهم و دوم این که، ضبط نوتر را نیز در حاشیه جای می دهم تا امکان بحث وجود داشته باشد و هر کسی که مایل است، بداند که در نسخه های دیگر این لفظ چگونه بوده است، بتواند پیگیری کند. این شیوه در غرب، شیوه ی مثبت شناخته می شود که هم اختلاف نسخ و هم اتفاق نسخ را می دهد. یعنی این نسخه ها این اختلاف ها را با هم دارند ولی متنی که من انتخاب کرده ام در این نسخه ها آمده است.

این روشِ انتقادی من است که در ضمن تهیه ی یادداشت ها، روشِ تحقیقی را نیز بدان افزوده ام که شامل مسائل و حواشی متن است. مثلاً واژه ی این ترکیب چه بوده؟ گواه های آن در آثار دیگر چیست؟ آیا این در مورد تاریخ یا فرهنگ ساسانی مطلبی را بیان می کند؟ و ... جالب است زمانی که من از این شیوه پیروی می کنم، نسخه ای که این شیوه ی مرا بیشتر تائید می کند، نسخه ی فلورانس است. برای همین است که نسخه ی فلورانس در کار من بیشتر نمود دارد و این نشان دهنده ی آن نیست که من از آغاز مشخص کرده ام که این نسخه ی اساس و پایه ی اصلی کار من است. شما اگر به شاهنامه ی تصحیح من مراجعه کنید، می بینید هیچ صفحه ای از شاهنامه ی تصحیح من، وجود ندارد که ابیات نسخه ی فلورانس در آن صفحه، بارها در حاشیه نیامده باشد. بنابراین نمی دانم این منتقدین برچه اساسی این سخن را گفته اند، در حالی که خود آنان هیچ تجاوزی از نسخه ای که اساس کار خود قرار داده اند (مانند نسخه ی لندن) نکرده اند.

- آیا در نظر ندارید برای راهنمایی پژوهشگران، کتابی درباره ی شیوه ی ویرایش انتقادی نسخه های کهن بنویسید؟

من مقالاتِ زیادی در این زمینه نوشته ام که اکثراً در خارج از ایران منتشر شده و چندتایی از آنها هم در داخل ایران، مانندِ مقاله هایی که در "نامه ی بهارستان" چاپ شده و خواهد شد.

اخیراً از من خواسته اند که این مقاله ها را در یک مجموعه چاپ کنم و امیدوارم که بزودی موفق به انجام این کار شوم.

- از سال 1348 تاکنون که همه ی مطالعات شاهنامه پژوهی را از نظر گذرانده اید، آیا به نوشته یا نویسنده ای برخورد کرده اید که شما را تحت تاثیر قرار دهد؟

سه نفر مرا تحت تاثیر خود قرار داده اند. البته این بدان معنا نیست که من از کار آنها تقلید کرده ام.

نخستین پژوهشگر، «نولدِکِه» آلمانی است و کتابی که درباره ی حماسه ی ملی ایران نوشته.

هرچند امروزه، برخی از مطالبی که او گفته رد شده و اعتباری ندارد (البته ایرادی هم بر کار او نیست، چراکه در آن زمان وسایل کار نبود و برخی از متون هم هنوز منتشر نشده بود) ولی پایه و اساسی که نولدکه در همین کتاب کوچک و کم حجمِِ حماسه ی ملی ایران (به عنوان اولین کارِ تحقیقی در زمینه ی شاهنامه) بنا کرده تا اندازه ای والاست که هیچ گاه بوی کهنگی به خود نخواهد گرفت. البته با همه ی این احوال، در این اثر بسیار مهم که خوشبختانه به فارسی هم ترجمه شده، سونظرهایی دیده می شود.

نولدکه شرق شناسی بسیار عالم، عمیق نگرِ و بزرگی بود. شیوه ی کارش مبنی بر این بود که در زمینه ای مطالعه و نتیجه ی مطالعه اش را در چند سطر بیان می کرد ولی به جزئیات نمی پرداخت. امروزه این قضیه ممکن است برخی را در آغاز به این شک بی اندازد که خُب! او نظری گفته و من نظرِ مخالفش را می گویم! اما اگر بروند و عمیق و بی طرفانه تحقیق بکنند، به نظریاتِ او می رسند. به عنوان نمونه؛ نظریاتی که نولدکه درباره ی شاهنامه ی ابومنصوری بیان کرده و گفته که نویسندگان یا مترجمان این شاهنامه، زرتشتی بوده اند و منابع این شاهنامه را از متون پهلوی ترجمه کرده اند یا در مورد اینکه فردوسی از منابع شفاهی استفاده نکرده، دقیق و درست است که من پس از سال ها تحقیق و پژوهش در این موضوعات، به همان نتیجه رسیدم که نولدکه پیش از من رسیده بود.

دومین پژوهشگری که احترام مرا نسبت به خود برانگیخت، «روکرت» شاعرِ آلمانی است.

روکرت در نقدی که بر ترجمه ی فرانسوی مول از شاهنامه می نویسد، بدون در اختیار داشتنِ نسخه های خطی شاهنامه به نکاتی اشاره می کند که برایم بسیار شگفت انگیز بود که چگونه یک آلمانی زبان در آن زمان، توانسته به این مسائل پی ببرد و ترجمه ای هم که از شاهنامه به آلمانی به صورت شعر کرده، واقعاً شاهکار است. یعنی توانسته با یک استادی عجیبی در زبان آلمانی، مضمون ابیات را کاملاً منتقل کند و چنین چیزی تنها از یک شاعر مادرزاد بر می آید.

کار او براستی مرا شگفت زده کرد و برای گرامیداشت یاد او، در یادداشت های شاهنامه، نظریات او را چه آنهایی که موافق بودم و چه آنهایی که مخالف، آورده ام.

اما پژوهشگری که از کارش استفاده کرده ام، « فریتس وولف» است.

 همانگونه که وولف در آغازِ فرهنگِ شاهنامه اش با تیزبینیِ خاصی گفته؛ برخی به او ایراد می گرفتند که تهیه یک فرهنگ از شاهنامه باید بر اساس یک متن انتقادی باشد و پاسخ وولف به آنها این بود که یک تصحیح انتقادی، زمانی می تواند به وجود بیاید که چنین فرهنگی وجود داشته باشد. حرف او دقیقاً درست است و من در این تصحیح انتقادی از کار او بسیار سود جسته ام.

مثلاً فرض بفرمائید؛ کلمه ی "سیاووش" را فردوسی در شاهنامه به کار نبرده، اما در تصحیحات شاهنامه به سیاووش، زیاد برخورد می کنید در حالی که فردوسی یا "سیاوخش" به کار برده یا "سیاوش". اگر کلمه ی سیاووش را فردوسی؛ با عادتی که در قافیه سازی دارد، به کار برده بود این کلمه چون قافیه اش زیاد است، بارها و بارها در قافیه آمده بود. مانند هم قافیه شدن سیاووش با هوش، کوش، توش و ده ها واژه ی دیگر. ولی سیاوخش در زبان فارسی قافیه ی چندانی ندارد و از آنجا که این واژه بسیار اندک در قافیه آمده، نشان دهنده ی این است که وقتی کلمه ی سیاووش را در قافیه نمی بینیم، فردوسی آن را به این شیوه ننوشته است، در حالی که چند صد بار کاووس مثلاً با توس هم قافیه شده و ... من با بررسی این واژه در فرهنگ وولف که مثلاً در کجاهای شاهنامه این واژه آمده، این کلمه چند بار در شاهنامه تکرار شده، آیا به عنوان قافیه هم به کار رفته است یا نه و ... به این نتیجه رسیدم که "سیاووش" نمی تواند درست باشد. این تنها یک نمونه بود برای روشن شدن نقش مهم فرهنگ وولف در کارِ من.

 من در موارد بسیار زیادی به هنگام ویرایش شاهنامه از این فرهنگ سود جسته ام. البته ممکن است این فرهنگ صدرصد درست نباشد و واژه ای که در نسخه ها آمده در فرهنگ وولف نباشد ولی این فرهنگ به من خیلی کمک کرد و من مدیون این فرهنگ هستم. مدیونی من به فرهنگ وولف از یک سو و سرنوشت تراژیک و بدی که این مرد داشت از سویِ دیگر، مرا واداشت که مقاله ای درباره ی او با عنوان "فریتس وولف، محقق ناکام" بنویسم. می دانید که چون وولف یهودی الاصل بود (هرچند که بعدها به آئین پروتستان گرویده بود) نازی ها او را سربه نیست کردند.

- جالب است، هر سه نفری که نام بردید، آلمانی اند و از آنجا که خودِ شما ساکن آلمان هستید، آیا هنوز ایرانشناسی در آلمان از رونقِ گذشته برخوردار است؟

نه! به هیچ وجه. نه در آلمان و نه در هیچ کجایِ دیگر.

این رونقِ ایرانشناسی که در قرن نوزدهم و اوایل سده ی بیستم (تا پیش از جنگ جهانی دوم و اندکی پس از آن) وجود داشت، دیگر اصلاً وجود ندارد.

- برگردیم به کارِ شما، طی این هزار سال، چه نوع پیرایه هایی به شاهنامه افزوده شده است؟

مورد اول، موردی است که کاتبی به خاطر ندانستن یا سهو قلم و نه از روی عمد، متن را تباه می کند.

یکی از اندیشه هایم در آغاز ویرایشِ شاهنامه این بود که الحاقاتی که کاتبان به شاهنامه کرده اند - حتی با علم به این که اینها از فردوسی نیست - دور نریزم. به این دلیل که اولاً ضبط های به ظاهر فاسد و تباه شده، به ضبط های اصلی نزدیک ترند تا آن ضبطی که شسته و رفته تر به نظر می رسد. توضیح اینکه، در معرفی شیوه ی کارم عنوانی دارم به نامِ "مراحلِ فساد ضبط" که نشان می دهم یک ضبطی را که فردوسی به کار برده این پیش از اینکه به یک واژه یا اصطلاحِ دیگری نو شود، از یک مرحله ی فسادی می گذرد که این مرحله، آن واژه یا ترکیب را بی  معنی می کند. آن واژه ی بی معنی که شما هیچ چیزی از آن سر در نمی آورید، نسبت به آن واژه ی شست و رفته به ضبط اصلی نزدیک تر است. چون همیشه اینگونه نیست که کاتبی بیاید یک واژه ی کهن را بردارد و واژه ی نوینی جای آن بگذارد. ممکن است کاتبی معنای یک واژه ی کهن را نفهمد بنابراین می آید و آن را نقاشی می کند و چیزِ بی معنی ای، از آن در می آورد و سپس شخصِ دیگری می آید و به جای آن چیزِ بی معنی، از واژه یا واژه های با معنی استفاده می کند. من در مقاله ای با نامِ "مراحل فساد متن" برای اولین بار این شیوه را در تصحیح متون مطرح کرده ام که حتی برای خارجی ها نیز جالب بود.

مورد دوم، کاتبانی هستند که با نظر فردوسی موافق نبوده اند و بیتی را بخاطر محتوایش به شاهنامه افزوده و یا بیتی را از شاهنامه حذف کرده اند.

مثلاً کاتبی زن ستیز را فرض کنید که شب گذشته هم با زنش دعوا کرده، وی در هنگام کتابت شاهنامه، می آید و بیت هایی در هجو زنان بدان می افزاید. حالا شما هر چه به این منتقدان و روشنفکران ایرانی می گوئید که بیائید و ببینید که این ابیات از کجا آمده و سپس قضاوت کنید، فایده ای ندارد! یا کاتبی که با عقیده ی مذهبی فردوسی که گویا شیعه بوده، مخالف است، می آید و عقیده ی خود را به شاهنامه می افزاید.

همچنین کاتبانی هم بوده اند که روایت هایی را که در جایی می خواندند و یا می شنیدند و می دیدند که در شاهنامه نیست، این روایات را به شاهنامه می افزودند.

از سویی نیز باید به نقش صاحبانِ نسخ هم توجه داشته باشیم. این دارندگان نسخ با وارد کردن یادداشت هایی در حاشیه ی نسخه ی خود، سبب می شدند در هنگامی که این نسخه در دست کاتبی برای رونویسی می افتد وی آن حواشی را نیز به متن وارد کند. یعنی کاتبان بیشتر وارد کننده ی الحاقات بودند تا سازندگان الحاقات. خود آنها هم اگر طبع شعری داشتند، چنین کارهایی می کردند، البته لزوماً  تنها آنها به وارد کردن الحاقات نمی پرداختند چراکه کاتبان بیشتر برآن بودند که به سرعت نسخه ای را رونویسی کرده و مزدِ کارشان را دریافت دارند و کمتر فرصت چنین کارهایی داشتند.

بنابراین اگر به روز درآوردن زبان شاهنامه، وارد کردن افکارِ مذهبی، اجتماعی و ... که دلایل الحاقات یا حذفیات شاهنامه هستند، در نظر گرفته شوند، می بینیم این الحاقات به ما برای مطالعه ی تحولات زبانی، ادبی و اجتماعی ایران، مواد خامی به دست می دهند که حیف است دور ریخته شود.

همه ی این موارد را من در مقدمه ی دفتر اول شاهنامه که فکر کنم سال 1984 منشر شد، نوشته ام. در این مقدمه اشاره کرده ام که این موارد چه چیزی در اختیار ما می گذارند و در عمل نیز در سراسر کارم اینها را نشان داده ام.  بعدها درست در همین زمان بود که امریکایی ها و انگلیسی ها هم به این متد رسیدند. در همین زمان، نه پیش از من و از آنجا که این مطالب را من در مجله های خارج از ایران چاپ می کردم و ایران شناس ها با این مطالب آشنا بودند، بعید نمی دانم که از این شیوه ی پیشنهادی من در تصحیح متون تاثیر پذیرفته باشند.

- علاوه بر شاهنامه پژوهان بیگانه، اخیراً چند شاهنامه پژوه ایرانی، کارهایی در زمینه ی ویرایش شاهنامه انجام داده اند. دیدگاه شما درباره ی ویرایش های این شاهنامه پژوهان چیست؟

من همواره بر این باورم که نبایستی زحمات و کارهای دیگران را ناچیز بگیرم. به این خاطر همیشه سعی کرده ام از اظهار نظرِ منفی درباره ی کارِ پژوهشگران خودداری کنم و داوری را بر عهده ی دیگران بگذارم.

خوانندگانِ شاهنامه دو دسته اند؛ یک دسته، توده ی مردم اند که کاری به این کارها ندارند و دسته ی دیگر پژوهشگران، دانشجویان و ... هستند. این گروه خود می توانند نسبت به شاهنامه ای که وارد بازار شده اظهار نظر و بررسی کنند که ویراستار از چند نسخه بهره برده، روش کارش چه بوده و ... بنابراین خوانندگان اهل فن، خود قادر به تشخیص هستند و دیگر نیازی به اظهار نظر من درباره ی کارهایی که پیش یا پس از من شده، نیست.

ولی من به عنوان محقق شاهنامه، وظیفه ای بر دوش خود احساس می کنم، البته باید بی افزایم که بین یک دوراهی گیر کرده ام. از یک سو نمی خواهم کار دیگران را ناچیز جلوه دهم و از سویی دیگر من باید دِینِ خودم را به زبان و ادب فارسی، شاهنامه و فردوسی به عنوان پژوهشگر شاهنامه ادا کنم. بنابراین از آنجایی که می بینم چاپ مسکو در جامعه ی ما یک شهرت کاذبی پیدا کرده در حالی که این چاپ، بی اعتبارتر از آنی است که ما فکر می کنیم، چند سالِ پیش تصمیم گرفتم برای نخستین بار درباره ی آن شاهنامه در سخنرانی که در مشهد داشتم، اظهار نظر کنم.

این شاهنامه که محصول کارِ دانشمندان شوروی است، تنها براساس نسخه هایی اندک (چهار نسخه) که حتی به آن نسخه ها نیز وفادار نمانده اند، تنظیم شده است. آنان با بردن اصیل ترین ابیات شاهنامه به حواشی و ابیات الحاقی و افزوده به متن و ... کار ضعیفی ارائه کرده اند. ولی از آنجا که پیش از من کار ویرایش شاهنامه را آغاز کرده اند و کار آنها از کارهایی چون بروخیم بهتر است، در کنار این ستایش به خودم اجازه می دهم که چنین انتقادهایی را نیز به این شاهنامه داشته باشم. 

- چرا نخستین بار، شاهنامه را در امریکا چاپ کردید و چرا کار چاپ شاهنامه در ایران که زیرنظر زنده یاد سعیدی سیرجانی در انتشارات روزبهان پیگیری می شد، ادامه نیافت؟

این امر چند دلیل داشت، یکی اینکه ناشر امریکایی حاضر بود، کارهای مرا نه یکجا بلکه دفتر به دفتر چاپ کند، در حالی که در ایران هیچ ناشری این کار را نمی کند. دوم اینکه اولین دفتر تصحیح من، یکی – دو سال پس از انقلاب منتشر شد و در آن زمان در ایران مسائل دیگری در جریان بود که طبعاً در چنین فضایی چاپ شاهنامه چندان اهمیتی نداشت. سوم اینکه من در خارج از کشور بودم و از محیط نشر ایران به دور. اینها همه عواملی بودند که مجبور شدم، شاهنامه را در خارج از ایران چاپ کنم.

کار چاپ شاهنامه در ایران که تا انتشارِ دفترهای یکم و دوم پیش رفت به دلیلِ مخالفت ناشر امریکایی و عدم علاقه ی من به ادامه ی این کار، متوقف شد.

- چه زمانی این شاهنامه و یادداشت های شما در ایران چاپ خواهد شد؟ و آیا مانند شاهنامه ی چاپ امریکای شما بهای بالایی خواهد داشت؟

تا پایان سال جاری، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی شاهنامه و یادداشت ها را منتشر خواهد کرد.

آن قیمتِ بالا هم که شما گفتید، در خارج از ایران چندان بالا نیست. در اینجا نیز قیمت را روی ارزش کارِ 40 ساله ی من نخواهند گذاشت و تنها هزینه ی چاپ، کاغذ و ... را احتساب خواهند کرد.

 

جهان بینی شاهنامه

 

- از مقاله ها و نوشته هایتان، پی برده ایم که بخشِ رستم و اسفندیارِ شاهنامه، سخت شما را شیفته ی خود کرده. این داستان چه ویژگی هایی دارد که چنین دلبستگی ای را در شما برانگیخته است؟

در شاهنامه داستان هایی داریم که سخن بر سر حق و ناحق است که معروفترین این داستان ها، داستان فریدون و ضحاک است. حتی می توان این مسئله را درباره ی ایران و توران نیز در نظر گرفت. ایران بر حق است، البته نه همیشه و توران، ناحق است، البته باز نه همیشه.

اما داستان هایی در شاهنامه (چه در بخش داستانی شاهنامه و چه در بخش تاریخی آن) وجود دارد که در آن داستان ها، درام به کار رفته است. این آن چیزی است که خارجی ها از آن به عنوان Conflect یعنی کشمکش، درگیری و تضاد یاد می کنند. منظور از این تضاد، نه درگیری جنگی، بلکه عقیدتی است. این درام را ما در داستان های فرود، رستم و اسفندیار، بهرام چوبین و پرویز و ... می بینیم. چنین درامی به آن عظمتی که در داستان رستم و اسفندیار پرورده شده، در داستان های دیگر مشاهده نمی شود. ما اینجا با حق و ناحق سروکار نداریم بلکه پایِ یک درگیریِ عقیدتی در میان است. از آنجا که برای ما ایرانیان امروز، درام تقریباً ناشناخته است، به این خاطر به درگیری رستم و اسفندیار با نگاه حق و ناحق نگاه می کنیم در حالی که به این موضوع دقت نداریم که در یک کشمکش، هر دو نفر می توانند صاحبِ حق باشند.

- غیر از شاهنامه، آیا در سایر متون ادبی ایران، موردی از چنین درامِ عمیقی سراغ دارید؟

این شیوه ی فکری که در شاهنامه می بینیم، پس از شاهنامه قطع شده است. این دستگاه اندیشه از کجا آمده یا چرا ما شاهد این گسست هستیم، بحثِ دیگری است که بماند.

در ویس و رامین نیز به ما به تضادی از این جنس، میان ویس و موبد و یا در دلِ خودِ ویس برخورد می کنیم. از یکسو شوهر و از سویی دیگر معشوق. متاسفانه باز ما تنها از جنبه ی اخلاقی به این داستان نگاه می کنیم و بدتعبیر می کنیم و می گوئیم: ویس به شوهرش خیانت کرده و گنه کار است ولی به آن سوی داستان که موبد، ویس را به زور گرفته است، توجه نمی کنیم. یعنی باز این اندیشه ی مردسالاری ما را رها نمی کند.

بنابراین ما از یکسو حتی به همین چند نمونه ی درامی که در ادبیاتمان داریم، بی توجه ایم و از سویی دیگر، آشنایی چندانی هم با ادبیات دراماتیک غرب نداریم تا بفهمیم چگونه نویسنده ای دو عقیده ی مخالف را آنچنان می پروراند، بدون اینکه بگوید حق باکیست. حال  ما می خواهیم به زور ثابت کنیم که فردوسی حق را به رستم داده یا اسفندیار! در حالی که در شاهنامه چنین چیزی مشاهده نمی شود. ولی ما نمی توانیم تصوری غیر از حق و باطل داشته باشیم در نتیجه اگر طرفدار رستم هستیم، متوجه نمی شویم که در درون اسفندیار چه می گذرد. او از یک طرف باید امر پادشاه را اطاعت کند و از طرف دیگر باید در برابر مردی که همه ی عمرش را برای خدمت به میهن و مردمش نهاده، بایستد. چه باید بکند؟ چنین Conflect یا تضاد درونی ای هم در رستم وجود دارد. او از یکسو نمی خواهد به بند کشیده شود و از سویی دیگر نمی تواند به شاهزاده ای با آن مقام و قداست، نه بگوید و حتی درصدد کشتن او برآید. بنابراین او هم مانند اسفندیار باخودش درگیر است. ما با تبدیل چنین داستانِ ژرفی به نبرد حق و ناحق، دست به کار بچه گانه ای می زنیم و از یکسو داستان رستم و اسفندیار را بزرگترین داستان شاهنامه و حماسی جهان می نامیم و از سویی دیگر با تقلیل داستان به نبرد حق و باطل، آن بینشِ عمیقی که در درگیری دو پهلوان وجود دارد، عملاً به کناری می نهیم و جای آن را با چیزهای ساده نگر و سطحی ای که به ذهنمان می رسد، پُر می کنیم.

به این خاطر است که من همواره تاکید کرده ام که "شاهنامه، متنِ دشوار آسان نماست."

- با آگاهیِ گسترده ای که شما از کتاب های حماسیِ ملت های دیگر دارید، شاهنامه ی فردوسی دارای چه ویژگی هایی است که آن را از حماسه های ملت های دیگر، جدا می سازد؟

بسیاری از چیزهایی که ما در این گفت و گو درباره اش بحث کرده ایم در حماسه های دیگر به این شکل وجود ندارد. مثلاً ایلیاد هومر که مشتمل بر 24 قطعه سرود یا کتاب است از برخی جهات اهمیت بسیاری دارد. اما حماسه ای که تا حدودی از برخی جهات مثل مسئله ی درگیری یا تضاد که درباره اش گفت و گو کردیم با بخش هایی از شاهنامه قابل مقایسه است، حماسه ی "فید یا گید" اسپانیایی است. زمانی که مسلمانان در اسپانیا حکومت می کردند، به این پهلوان حماسی که یک شخصیت تاریخی است، "سیّد" می گفتند. یا حماسه یا سرود "رولان" فرانسوی که یک حماسه ی دینی است ولی تا حدودی در آن روح وجود دارد. یا بخشی از حماسه ی آلمانی "نیبلونگن" که از شاعری ناشناخته است و قهرمان آن "زیگفرید" روئین تن تا حدی با اسفندیار قابل مقایسه است. یا حماسه ی یوگسلاوی ها که یک حماسه ی شفاهی است و در سال های اخیر روی نوار یا کاغذ آورده شده که بیانگر مبارزه ی صربی ها در مقابل ترکان عثمانی است و ...

هیچکدام از اینها قابل قیاس با شاهنامه نیستند چه از نظر بار فرهنگی، چه از نظر آگاهی ملی، چه از نظر زبان و استادی فردوسی در سرودن این حماسه ها و چه از نظر اینکه بیشتر این حماسه ها شفاهی اند و شاهنامه یک حماسه ی نوشتاری است، از این جهات با شاهنامه قابل مقایسه نیستند.

- با این حساب، آیا قدر و ارزشِ شاهنامه در جهان کنونی برای بیگانگان آشکار شده است؟

تا آن اندازه که ما به اهمیت شاهنامه واقفیم، خیر. به این جهت که متاسفانه به ادبیات ایران در جهانِ کنونی کمتر پرداخته شده است. نفوذ ادبیات فارسی در ادبیاتِ قرن نوزدهم اروپا به مراتب بیشتر از اکنون بود. اما اکنون علایق و دل بستگی غربی ها بیشتر سیاسی – نظامی شده است تا فرهنگی و بدین روی نسبت به ادبیات ما - جز در محافل علمی - شناخت چندانی وجود ندارد.

- اگر بنا باشد خالقی مطلق، تنها یک جمله در وصف شاهنامه بگوید، چه می گوید؟

شاهنامه یک متنِ دشوار آسان نماست.

 

فردوسی

 

- به گفته ی فرزانه ای «شاعران، پاسخِ نیازهای زمانه اند.» به نظر شما، زمانه چه نیازی در فردوسی ایجاد نمود که این بزرگمرد، همه ی عمر را بر سر سُرایش شاهنامه گذارد؟

نیاز فردوسی در آغازِ، بیشتر یک نیازِ فرهنگی بود ولی سیاسی – ملی هم بود. یعنی اگر تولد فردوسی را  329 هجری و زمان تالیف شاهنامه ی ابومنصوری را هم 346 حساب کنیم، بنابراین فردوسی در زمان حکومت "محمد ابن عبدالرزاق" در توس که فضایی ملی – سیاسی ای در آن شهر به وجود آورده بود، باید جوانِ 17 ساله ای باشد که تحت تاثیر این محیطِ قرار گرفته به ویژه این نکته هم را باید در نظر داشت که این جوان از خانواده ای دهقان و دارای ریشه های اصیل ایرانی – ملی هم بود.

البته بعدها با روی کار آمدن محمود غزنوی آن جنبه ی ملی شاهنامه جلوه ی بیشتری کرد و ...

- از دوره ی سامانی و زمان بزرگمردانی چون فردوسی، رازی، بوریحان بیرونی و ... به عنوان دوره ی رنسانس و شکوفایی فرهنگ ایران یاد می شود. آن دوره چه ویژگی هایی داشت که چنین شکوفایی را به ارمغان آورد؟

در تاریخِ هر کشوری بنا به عللِ گوناگونی به دوره هایی برخورد می کنیم که یک نوع شکوفایی فرهنگی وجود دارد.

اینچنین نیست که یک کشوری پس از شکستی نظامی از صحنه ی روزگار محو شود. به هر روی ارتباطات پیشین در مناسبات جدید بازتولید می شوند. حال سرزمینی چون ایران با گذشته ای که شاهد شکوفایی فرهنگی بوده، مانند ایرانِ ساسانی که بر کشورهای دست نشانده ی عرب خودش تفوق کامل داشته، هنگامی هم که دچار شکست نظامی می شود، یک واکنش فرهنگی بزرگی به راه می افتد و در نتیجه آن شکوفایی پیشین ادامه می یابد تا سده ی ششم که بدان صورت از میان می رود. این شکوفایی، ثمره ی واکنش های مردم ایران در برابر ورود بیگانگان و پناه جُستن آنان به زبان فارسی و تاریخ و فرهنگ ایران است. از سویی دیگر ما در جهان اسلام شاهد شکوفائی ای علمی در سده های دوم و سوم هستیم و آثاری هم که به زبان عربی در این زمان نوشته می شود، اهمیت زیادی دارد. حال این آثار را چه خود ایرانیان نوشته باشند، مانند تاریخ طبری و چه آنهایی که خود اعراب به وجود آورده باشند مانند کارهای جاهد و ... ارزشمندند. بنابراین در خود جهان اسلام هم یک محیط علمیِ شکوفایی به وجود می آید که متاثر از فرهنگ های کهنی چون ایران، هند، روم، یونان و ... است. البته در هر زمانی استثناهایی هم وجود دارد. مثلاً در قرن هشتم که ما دارای هیچ شاعرِ بنامی نیستیم، یکباره حافظ می آید. البته اینها به طور استثنا هستند ولی بدان گونه که در یکی دو قرن آدم های بزرگی چون خیام، رازی، پورسینا، بیرونی، فردوسی و ... یکباره به وجود بیایند، نشان دهنده ی شکوفایی فرهنگی است. به هر روی این دوره ها مانند موجی که به ساحل می رسند، بنا به عللی به پایان رسیدند. کشورهای کهن دیگری چون یونان، روم و هند نیز دارای چینین شکوفایی فرهنگی نامستمری بوده اند.

- با توجه به این که شما دستی در داستان نویسی، نمایش نامه و فیلم نامه نویسی دارید و شاهد کارهای درخشانی چون "افسانه ی مرغ عشق"، "مرد پیر و چنار کهن"، "از ما بهتران" و بیش از 10 نوشته ی دیگر در این زمینه از شما هستیم، هنر داستان سرایی فردوسی را چگونه ارزیابی می کنید؟

برخی از داستان های شاهنامه، از نظرِ هنر داستان سرایی کامل نیست. یعنی احتیاج به وقت بیشتری برای پروراندن دارد، چراکه درون مایه ی داستان، یعنی آنچه که یک داستان سرا از آن داستانی می سازد، در همه ی داستان های شاهنامه یکسان پرورده نشده است وگرنه ما می توانستیم بگوئیم: همه ی داستان های شاهنامه به یک اندازه خوب است. مثلاً داستان رستم و سهراب، رستم و اسفندیار یا داستان های هفت خان رستم، هفت خان اسفندیار و یا داستان سیاوخش و داستان فرود و ... دارای یک زیبایی خاصِ دیگری هستند که در برخی دیگر از داستان های شاهنامه وجود ندارند. اگر فردوسی می خواست اینها را بپروراند، مجبور بود بخشی از داستان های دیگر شاهنامه را کنار بگذارد. آیا ما می توانیم بگوئیم فردوسی بهتر بود بخش تاریخی شاهنامه را نمی گفت و فقط به بخش داستانی شاهنامه بسنده می کرد، (مثلاً تا مرگ رستم) ولی در این مقدار برخی از داستان ها را که نپرورانده، بهتر می پروراند؟ اگر این را بگوئیم یعنی همه ی توجه خود را معطوفِ داستان سرایی کرده ایم و در این صورت، بخش تاریخیِ شاهنامه که مربوط به ساسانیان است و از نظر فرهنگِ توده، گزارش های تاریخی و اخبار فرهنگی، بسیار غنی است، از دست می رفت.

کسانی چون من که به این موضوعات و بخش ایران کهن علاقه مندند، باید سپاسگزار فردوسی باشند که داستان ها را طوری پرورانده که ما در داستان سرایی چنین داستان های زیبایی داشته باشیم و در کنار آن داستان ها نیز، اطلاعات تاریخی و فرهنگی بسیاری، از ایران کهن به دست آوریم. بنابراین با وجود این که با فن داستان نویسی مغرب زمین، آشنا هستم ولی با این حساب هیچ پندی به فردوسی در زمینه ی کارش نمی توانم بدهم.

- استاد! بگذارید کمی تخیل کنیم! اگر دورِ روزگار به گونه ای شود که شما بتوانید دمی با فردوسی، هم سخن شوید، به او چه می گوئید و از او چه می خواهید؟

به این پرسش شما با توجه به تجربه ی امروزم، چنین پاسخ می دهم؛ از فردوسی می خواستم که اجازه دهد تا از شاهنامه اش یک کپی بردارم و سپس از او خواهش می کردم، صفحه به صفحه ی آن را امضا کند. آنگاه این کپی شاهنامه را در یکی از کتابخانه های مغرب زمین، مانندِ واتیکان، پنهان می کردم تا امروز، عین سخن فردوسی به دستِ شما برسد و دیگر نیازی به کار من و امثال من نباشد.

 

شاهنامه و ایران امروز

 

- شوربختانه چندی است که گروهی بدون اینکه حتی شاهنامه را تورقی کرده باشند، به دست آویز جایگاه زن در شاهنامه به فردوسی حمله می کنند. پاسخ شما به آنها چیست؟

انتقاد من به آنها این است که آیا براساس تحقیق و پژوهش این سخن ها را می گویند یا خیر.

اینها گروه های مختلفی اند. یک گروه کسانی هستند که دلشان می خواهد هر طور که شده به یک اثر ملی بتازند. اگر شخصاً این افراد را بشناسم، می دانم که برای چه این حرف ها را می زنند.

یک گروهِ ساده لوحی هم وجود دارد که گمان می کنند که چون یک بیتی مشهور شد و بر زبان ها افتاد، این را می توان به صورت یک اصل مسلم پذیرفت. مانند همان بیتِ مستهجنی که بر سر زبان هاست و معروف است. اینان این زحمت را به خود نمی دهند که منبع این بیت را بیان کنند و بگویند جای این ابیات در شاهنامه کجاست؟ مثلاً زمانی که می بینند در چاپ مسکو یا بروخیم این بیت نیست، به خود این زحمت را نمی دهند که بروند تحقیق کنند و بگویند این بیت در کجای شاهنامه است؟ و یا از چه زمانی وارد نسخه های شاهنامه شده است؟ اگر این طور باشد شاهنامه 60-50 هزار بیت که هیچ، 100 هزار بیت خواهد بود و آنگاه دیگر تحقیق در شاهنامه هم معنی نخواهد داشت.

دسته سوم گروهی هستند که آنقدر سواد ادبی ندارند که میان آن چیزی که فردوسی می گوید با آن چیزی که قهرمان داستان می گوید، تفاوتی بگذارند. این به مانند آن است که به یک رمان نویس بگویند که تو فلان عقیده را داری و او بگوید که نه! من چنان عقیده ای ندارم و سپس به او بگویند که چرا، ایناهاش، در رمانت مثلاً حسن یک چنین حرفی را زده و نویسنده هم با تعجب می گوید: این را حسن می گوید، عقیده ی من که نیست و آنها نیز در پاسخ بگویند: فرقی نمی کند، بالاخره تو نوشتی و آدم ها داستانی تو هر چه می گویند، بیانگر عقیده ی تو هستند! و نویسنده نیز می گوید که من خیلی از این عقاید را ندارم و آنها را رد می کند. حال این دسته ی سوم تشخیص نمی دهند که مثلاً در داستان بیژن و منیژه، وقتی بیژن به منیژه توهین می کند و می گوید: زنان، راز نگه دار نیستند. این دلیل بر این نیست که این جمله، عقیده ی فردوسی است. آنان حتی اگر چند بیت پائین تر را که نگاه کنند می بینند که منیژه از خود دفاع می کند، پس اگر این عقیده ی فردوسی است پس چرا می گذارد که منیژه از خودش دفاع کند و بیژن از او پوزش بخواهد. بنابراین در اینجا ما با عقیده ی فردوسی کار نداریم، بلکه در آنجا با عقیده ی بیژن و در اینجا هم با عقیده ی منیژه سروکار داریم. پس نه آن حرف زشت سخن فردوسی است و نه این خوب. اما باز یک عده این اندک سواد ادبی را هم ندارند.

- همواره می بینیم که روشنفکران ایرانی، شکل گیری آگاهی و هویت ملی ایرانیان را یک مفهوم متاخر و برآمده از دوران روشنگری غرب می دانند، در حالی که خودآگاه یا ناخودآگاه فراموش می کنند که ایرانیان به گواهی اوستا از چند هزار سال پیش نام سرزمین خود (ایرانویچ) را می دانند، به مرزهای فرهنگی و ملی خود، آگاهند و «نوعی «خودآگاهی ملی» یا «حس ملی»، ایران دوستی و میهن پرستی ... در سراسر شاهنامه خود را نشان می دهد. مثلاً ... حدود 720 بار نام «ایران» و حدود 350 بار نام «ایرانی» و «ایرانیان» در شاهنامه تکرار شده است.» *** که گواهی شناخت ایرانیان از خود به عنوان یک ملت است.

دچار این ساده انگاری هم نمی خواهیم بشویم که آنها را دقیقاً برابر مفاهیم مدرن بگیریم ولی نمی توان فراموش کرد که این مفاهیم در ایران برخلاف کشورهای دیگر، دارای پیشینه ای چند هزار ساله است. به نظر شما دلیل این ایران گرایی و قدرتمندی حسِ ملی در درازای تاریخ ایران چیست؟

من پیشاپیش این پوزش را از شما بخواهم که در برابر پرسش های شما، آن چیزی که به ذهنم خطور می کند، بیان می کنم. البته ممکن است به برخی از پرسش های شما قبلاً هم فکر کرده باشم ولی ممکن است در زمانی که بخواهم این ها را بنویسم، جور دیگری بنویسم و به جزئیات دیگری بپردازم.

ایرانیان شدیداً تا پایانِ زمانِ ساسانیان دارای این آگاهی از هویت ملی و فرهنگی خود بودند. ایرانیان از زمان مادها (سال 612 پیش از میلاد) با براندازی حکومت آشور به عنوان قدرت سیاسی جهانی به عرصه ی تاریخ گام نهادند و بعدها به وسیله ی کوروش بزرگ به چنان جایگاه و عظمتی رسیدند که در تاریخ بی مانند بود و این تا زمانی که اسکندر به ایران آمد، ایرانیان بزرگترین یا تنها قدرتِ جهانِ شناخته شده ی آن زمان بودند. در آن زمان سرزمین هایی چون چین و ... برای تاریخی که ما از دیدِ غربیان بدان نگاه می کنیم، ناشناخته بود. دوره ی حکومت اسکندر و جانشینان او نیز بیش از 70 سال در ایران نپائید که به وسیله ی پارت ها از ایران بیرون رانده شدند و پس از آن نیز، ایران در زمان دو سلسله ی اشکانیان و ساسانیان، یکی از دو قدرت جهانی بود. یعنی تنها، زمانی با رم و زمانی نیز با بیزانس (در دوره ی ساسانیان) درگیر بود.

بنابراین ایرانیان از سال 612 پیش از میلاد تا 652 میلادی که با تازش اعراب، حکومت ساسانیان به پایان رسید، در درازای این 1200 سال یا تنها قدرت جهانی بوده اند، یا یکی از دو قدرت جهانی. حالا شما به تاریخ جهان نگاه کنید و بگوئید کدام کشور در جهان چنین زمانِ درازی توانسته یکی از دو قدرت جهانی باشد و همچنین با خود فکر کنید که این زمانه ی دراز چه تاثیر بزرگی روی اندیشه و ذهن ایرانیان گذاشته است.

این چیزی است که ناسیونالیسم ساسانی را به حدی می رساند که ترکان و اعراب را بندگان خطاب می کند و تنها رم را به رسمیت می شناسد. در شاهنامه نیز همه جا، ایران موضوع اصلی است و گاهی رم نیز در کنارش نقشی بازی می کند. (البته برای زمان هایی یونان تصور می شده و برای زمان های بیشتری رم و رم شرقی)

این طرز تفکر از نام ایرانیان نیز هویداست. ایران یا اِران یعنی نجیب زادگان یا آزادگان که معنی دیگرش هم دهقان است. بنابراین دیگران در برابر این آزادگان، اَنیرانیان یا بندگان بودند.

همین وضعیت نیز عیناً در شاهنامه هم منعکس است، حال ما اسمش را بگذاریم ملی گرایی یا هر چیزِ دیگری، به هر روی این مسئله آگاهی ملی و آگاهی فرهنگی با همه ی جنبه های مثبت و منفی اش در شاهنامه وجود دارد.

بنابراین برای ایرانیان با چنین پیشینه ی تاریخی ای قابل تصور نبود که ببینند مهاجمانِ بیابان گردی با زور شمشیر، میهنشان را تصرف کرده اند. این را ایرانیان نتوانستند هضم کنند و هیچگاه نیز هضم نکردند. پس از دو – سه قرن جنبش های پیگیر که برخی رنگِ ملی داشتند و برخی دیگر ملی - مذهبی و ... اندک اندک ایرانیان گذشته ها را فقط از طریق شاهنامه می شناختند و به وسیله ی شاهنامه بود که این گذشته برای آنها زنده بود. بعدها نیز با حکومت طولانی مدت ترک ها و سپس حمله ی مغول و گرفتارهایی اجتماعی ناشی از آن، ایرانیان رو به تصوف و عرفان نهادند که البته آن هم باز دارای جنبه های مثبت و منفی است که قصد بررسی این مسئله را ندارم. در این هنگام بود که ایرانیان بین دو جبهه قرار گرفتند، یکی جهان میهنی عرفانی و یکی میهن جهانی شاهنامه ای. هنوز هم ایرانیان بین این دو موج در رفت و آمدند و برایشان انتخاب بین این دو بسیار دشوار است. بنابراین پاسداشت هویت ملی و فرهنگی نقشی بوده است که شاهنامه در طی این سال ها بازی کرده است.

در دوران معاصر نیز ما به دو موج برخورد کرده ایم. یکی موج جریان چپ بود که ماندگاری اش را در نفی گذشته ی ایران می دانست. این موج تا زمانی که شوروی بر مسند قدرت بود، بر آن بود که به همه بقبولاند که شما تاریختان از انقلاب اکتبر آغاز می شود! در ایران نیز چون خود مستقیم نمی توانستند دست به این کار بزنند، دست هایشان این کار را می کردند و با انکار هویت ملی و فرهنگی ایرانیان جاده صاف کن سیاست های شوروی در ایران شدند. همچنین یک سری تحقیقات شبه علمی هم به وجود آمد که خیلی مُد روز شده بود که بگویند این شوونیشم ملی است و ... یک عده هم پیدا شدند و خواستند ملی گرایی که ما بیش از هر زمانِ دیگری که بدان نیاز داریم نفی اش بکنند و بگویند: این نفوذ فرهنگ غرب است. حتی در این زمینه کتابی هم نوشته شده که کلمه ی ایران در آن وجود ندارد و به جای آن از کلمه ی فارس استفاده شده است، چراکه شوروی خیلی دلش می خواست نام ایران تبدیل به فارس شود چرا که آنگاه می توانست بگوید حال که شما فارس هستید، تنها منطقه ی فارس از آنِ شماست و باقی سرزمینتان باید آزاد باشد. در این راستا بسیاری از بندگان ایرانی این تفکر که کلمه ی ایران آزارشان می داد، مدام این نام را نفی می کردند. چراکه می دانستند نام ایران با یک آگاهی ملی – فرهنگی کهنی در پیوند است. آنها نام ایران را نفی و انکار می کردند و می گفتند: این شوونیسم ملی و تاثیر فرهنگ غرب است! البته شکی نیست که غرب بر ما تاثیر گذاشته است ولی دول غربی مانند: فرانسه، انگلیس، آلمان و ... سالیان سال در جاهای مختلف آسیا و جهان حکومت کرده اند، پس چرا نتوانسته اند، این را به ملت های دیگر بدهند در حالی که بدون حکومت کردن به ما، ما این افکار را توانسته ایم به راحتی از آنها جذب کنیم!؟

ما دارای یک پیش زمینه ی عمیق شاهنامه ای و تاریخی – فرهنگی بودیم. من مقاله ای در کتاب "سخن های دیرینه" دارم با نام "ایران در گذشت روزگاران" که در آنجا نشان داده ام، پس از شاهنامه هم هنوز مفهوم ایران ("دل ِ عالم" تعبیری که نظامی به کار می برد،) تا زمان حال وجود دارد، چراکه این افکار هیچگاه در ایران از بین نرفته بود. حتی در زمانی که ایران به چند تکه تقسیم شده، آگاهی به یک میهن واحد و فرهنگ واحدی به نامِ ایران وجود داشته وگرنه معنی نداشت که شاعری در آذربایجان یا در قفقاز یا در جایی که یک حکومت محلی حکومت می کرده، مدام از نامِ ایران و فرهنگ ایران بگوید، در حالی که کشوری به نام ایران وجود خارجی ندارد. برای آنان گذشته زنده بوده است وگرنه معنی ندارد خاقانی از شروان راه بی افتد و به تیسفون یا مدائن برود و آن قصیده را در وصف مدائن بگوید. در حالی که می دانیم خاقانی در شعر گفتن بسیار صنعت گراست و در این قصیده نیز هر چند که صنایع ادبی را به کار می برد ولی آن چنان قصیده ی مداین دارای احساس است و با احساس گفته شده که خواننده وقتی می خواند، متاثر می شود. یا نظامی در آنجا که می گوید: "همه عالم تن است، ایران ما دل/نیست گوینده زین قیاس خجل" همه ی اینها بیانگر زنده بودن تاریخ و فرهنگ ایران برای گذشتگان است.

بنابراین آگاهی ملی در ایران عمیقاً ریشه دار است که شاهنامه در پاسداشت و نگهداری آن نقش بزرگی بازی کرده است. اینجاست که کسانی که دشمن این آگاهی و هویت ملی بوده اند، با شاهنامه نیز سرسازگاری نداشته اند. البته حمله به این آگاهی ملی و فرهنگی تنها از سوی احزاب چپِ وابسته نبوده بلکه از جهات دیگر هم بوده ولی به هر حال اینگونه نیست که ما از چیزی که غربی ها گفته اند، کپی کرده باشیم ولی یک عده می خواهند این را به ما این جوری حالی کنند و دوست دارند که ما این گونه فکر کنیم.

- شاهدیم که حماسه ی ملت های دیگر، دستمایه ی نویسندگان آنها برای کارهای بزرگ می شود و آن حماسه هر روز رختی نو به تن می کند. مثلاً نویسنده ی نامدار ایرلندی "جیمز جویس" رمان "اولیس" خود را بر اساس اودیسه می نویسد و ... چرا آن گونه که باید به شاهنامه بها نداده ایم و حتی با وجود ارزش های والای داستانی، به ساخت فیلمی درخور از شاهنامه نپرداخته ایم؟

این نشان دهنده ی ضعف کار ما در دورانِ معاصر است.

ببینید به فرض "آرتور میلر" نویسنده ی امریکایی، توانسته براساس تراژدی های یونانی، درام های مدرنی بسازد که در آنها کارگران ایفای نقش می کنند. اما ادبیات معاصر ما دارای آن قدرت نیست که مثلاً بُن مایه های داستان های رستم و سهراب یا رستم و اسفندیار و ... را بگیرد و چیز مدرنی به وجود آورد. همین ضعف را هم در فیلم سازی داریم. من فیلم هایی از رستم و اسفندیار و ... دیده ام که نه تنها برایم جالب نبوده بلکه مضحکه آمده. چراکه دارای قدرت سینمایی از نظر فیلمبرداری، هنرپیشه، موسیقی، دیالوگ (که نه عامیانه باشد و نه مطرود) و ... نیستند. صنعت سینمای ما می تواند یک موضوع امروزی را روی پرده آورد ولی برای ساخت یک داستان کهن قدرت زیادی نیاز است. هنرهای دیگر نیز چون هنرهای تجسمی، نگارگری و ... دست به کارهایی در این زمینه زده اند که امیدوارم بهتر شود و از جنبه های مختلفِ هنر امروز مانند: سینما، تئاتر، داستان نویسی، اُپرا، باله و ... بتوانیم نه تنها شاهنامه را بلکه ادبیات کهنمان را مانند داستان های نظامی یا ویس و رامین و ... را به نسل جوان ایران منتقل کنیم. ما می توانیم از کارهای کوچکی چون ساخت نمایش نامه های عروسکی از کلیله و دمنه یا داستان های مرزبان نامه یا سندباد نامه و ... آغاز کنیم. ولی متاسفانه پیشرفت های چندانی در این زمینه نداشته ایم و از سویی دیگر بر طبق عادت ایرانیمان احساس می کنیم به تنهایی می توانیم اثری را بر پایه ای داستانی کهن به تنهایی بسازیم بدون اینکه نیاز به مشورت با اهل فن داشته باشیم. یعنی ما همه One man show رفتار می کنیم و این ضعف کارِ ماست.

- اگر از موجی که میان ایرانیان به تازگی برای شناخت خود و ریشه هایشان ایجاد شده است، بگذریم، بدبختانه می بینیم که فرهنگ شاهنامه در ایران دارد روبه فراموشی می رود. به نظر شما چگونه می توانیم نسل امروز ایران را با شاهنامه و ادبیات کهنمان بیشتر آشنا کنیم؟

امروزه نباید تنها به خواندن شاهنامه بسنده کنیم، چراکه برای کسانی که مطالعه ای در متون کهن ندارند یا دانشگاهی نیستند یا در سطحِ پائین تری از سواد قرار دارند، شاید فهم زبانِ کهن شاهنامه دشوار باشد. باید از هر شیوه ای که می توان برای آشنا کردن ایرانیان با ادبیات کهنشان استفاده کرد، مثلاً می توان هفت خوان رستم یا هفت خوان اسفندیار را روی هفت بشقاب برای تزئین آشپزخانه ها  نقاشی کرد. باید از موسیقی استفاده کرد و قطعاتی از شاهنامه یا سایر متون ادبی ایران را به صورت آواز و به گونه ی مدرن و جذاب به نسل جوان ارائه کرد. در قدیم ما شکل سنتی این هنرها را داشته ایم. مثلاً صحنه های شاهنامه را نه تنها در داخل کتاب ها مصور می کردند، بلکه بر سر درِ کاروانسراها، حمام ها و ... هم می کشیدند. همچنین در نقش پرده ها، سفره ها و در نقالی ها و زورخانه ها هم استفاده می کردند. اما اکنون که این هنرهای سنتی، توریستی شده و ممکن است مورد علاقه ی نسل جوان نباشد، باید از هنرهای جانشین مانند: نقاشی مدرن، فیلم، تئاتر و ... استفاده کرد تا همان گونه که نسل باسواد اروپایی، ادبیات کلاسیکش را می شناسد، ما هم بشناسیم. البته آنان نیز همیشه به صورت خواندن با این متون آشنا نشده اند، بلکه برخی از آنان، ادبیاتشان را به صورت تئاتر می شناسند، برخی به صورت رقص و باله، برخی به گونه موزیکال و برخی دیگر به شیوه ی اُپرا. ما هم باید این مسائل را در نظر داشته باشیم. گرچه خودم اهل متن هستم ولی همیشه به هنرهای دیگر توجه داشته ام و معتقدم که ما نباید اینقدر سنت گرا باشیم که فکر کنیم یک اثر باید حتماً به زبان اصلی خودش ارائه شود. ما باید آثار ادبی مان را، چه برای شناخت آن اثر و چه برای لذت بردن از آن هنر به گونه های مختلفی ارائه کنیم، تا نسل جوان را به فرهنگ و تاریخ گذشته ی خودش از جمله شاهنامه آشنا کنیم که متاسفانه هنوز موفق نشده ایم که در این زمینه کارهای خوبی ارائه کنیم ولی به هر روی این راهی است که باید برویم.

 

خالقی مطلق

 

- از زمانی که با نام شما آشنا شده ایم، شما را پژوهشگری دیده ایم که برخلاف فرهنگ معمول جامعه مان، همه ی استادان و پژوهشگران ایران شناسی و شاهنامه پژوهی با احترام از او یاد می کنند. چه ویژگی ای در شماست که این احترام را برانگیخته است؟

اگر این گونه باشد، من از همکارانم که به من لطف دارند، بسیار سپاسگزارم.

من تصور می کنم که چون در ایران زندگی نمی کنم و بنابراین به خاطر نداشتن برخی تماس های شخصی، طبعاً چنین اختلاف هایی هم بروز نمی کند. همچنین در نقدهایی که نوشته ام، همواره سعی کرده ام تا آنجا که ممکن است، رعایت انصاف را بنمایم و اگر از کسی انتقادی می کنم، زخم زبان نزنم، یک طرفه نبینم و مسائل شخصی را کنار بگذارم ولی با این حال، گاهی که نقدی بر کتابی، مقاله ای یا اندیشه ای نوشته ام، پاسخ ها آن طور دوستانه که شما فرمودید، نبوده و برخلاف انتظار من پاسخ ها، خیلی سطحی، مغرضانه و پر از دشمنی بوده و در نتیجه من به این گونه کارها کمتر پرداخته ام. چراکه متوجه شده ام محیط علمی ایران، انتقاد را برنمی تابد، حتی اگر به قلم و لحنی آرام و بدور از اهانت، محترمانه و بی طرفانه گفته شده باشد. متاسفانه فضا این چنین است.

نمی دانم! این امر، شاید علت های دیگری هم داشته باشد.

- البته ما بر این باوریم از آنجا که کار شما برخلاف کارهای دیگر از یک مِتُد و شیوه ی علمیِ دقیقی، پیروی می کند، این است که طبعاً ستایش همکاران شما را برانگیخته است.

شاید ...

- به گفته ی داریوش آشوری در دیباچه "چنین گفت زرتشت" نیچه «کتاب هایی هستند که اگر کسی با آنها چنان که باید سر کند، یعنی جانمایه ی اندیشه یِ آنها را زندگانی کند، نقشی ناسِتُردَنی بر روانِ آدمی می گذارند، زیرا سر و کار آنها با جان آدمی ست.»**** از نقش شاهنامه بر جان و روان خود در این 38 سال بگوئید:

پس از گذشت این همه سال، سخن گفتن از تاثیر شاهنامه بر جان و روانم بسیار دشوار است، چراکه باید تار و پودش را از هم جدا کنم تا بتوانم بگویم چه تاثیری بر من نهاده است.

این تاثیر در عین اینکه زیاد است، پیچیده هم است. به طور کلی می توانم بگویم که از جنبه های اعتقاد به فرهنگ گذشته، اعتقاد به آگاهی ملی، علاقه به زبان فارسی، دل بستگی به واژه های فارسی که زبان ملیمان بدون این واژه ها اصلاً معنا ندارد، از جنبه های داستان نویسی، آشنایی با تاریخ، آداب و رسوم ایرانیان کهن یعنی نیاکانِ ما و ... در همه ی این زمینه ها شاهنامه بر من تاثیر گذاشته است و مانند یک کلاف درهم پیچیده نمی توانم تار و پودش را از هم جدا کنم. علاوه بر این به طور حتم، برخی از اندیشه های فردوسی در ناخودآگاه من تاثیراتی برجای نهاده،  آنجایی که از "داد" سخن می گوید و پند و اندرزهای اخلاقی می دهد و ... به هر حال همه ی این زمینه ها روی من تاثیراتی نهاده که به طور حتم شاید در رفتار من هم اثری از خود به جای گذاشته باشد. حال، کجای رفتار من شاهنامه ای است، بیانش دشوار است، چرا که در ناخودآگاه من گم می شود.

منِ امروزِ من با منِ پیش از شاهنامه فرق دارد، حتی اگر تجربیات طبیعی طی این سال ها را از آن کم کنیم، باز هم فرق دارم. اگر در طی این سال ها من به دنبالِ اثر دیگری رفته بودم، به طور حتم آدمِ دیگری بودم.

- بدبختانه یا خوشبختانه کارهای بزرگ در میهن ما نتیجه ی تلاش های یک نفره است، نمونه هایی از این دست بسیارند. مانند کار علامه دهخدا یا ویرایش شاهنامه ای که شما به پایان رسانده اید. این مسئله آیا به خاطر نبودِ فرهنگ کارِ گروهی میان ایرانیان است یا مسئله ی دیگری هم در بین است؟ و چرا شما یک تنه و بدون کمک گرفتن از یک نهاد یا بنیادی، چنین کارِ دشواری را به پایان رساندید؟

چون من از ایران دور بودم، در نتیجه به کسانی که می توانستند کمکی به من بکنند، دسترسی نداشتم و همچنین در هامبورگ نیز دوست و همکاری سراغ نداشتم. پس از اینکه 10 سالی از کار گذشت و در این مدت توانسته بودم نسخه های شاهنامه را بررسی کنم، بر آن بودم تا به یاری بنیادی و با کمک گروهی از پژوهشگران که خودم در این گروه سرپرستی و بخشی از کار را به عهده بگیرم، ویرایش شاهنامه را آغاز کنم ولی در ایران، انقلاب اسلامی اتفاق افتاد و در نتیجه یک سری ارتباط های اندکی هم که وجود داشت، از میان رفت.

چون می دانستم به این شیوه ای که آغاز کرده ام، ممکن است عمر من کفاف ندهد، همواره به دنبال همکارانی می گشتم، ولی چون کسی یافت نشد، به تنهایی آغاز به کار کردم و همیشه این امید را داشتم که با طیِ مراحلی از کار، پژوهشگر یا پژوهشگرانی بیایند و بخشی از کار را به عهده بگیرند (به ویژه زمانی که یادداشت های شاهنامه را هم به کار افزودم و احتیاج بیشتری به همکار احساس کردم)، ولی این موضوع تا زمانی که بر روی دفتر پنجم کار می کردم، طول کشید و خوشبختانه هنگامی که واقعاً احساس می کردم که با از دست دادن نیروی جوانی، کم سو شدن چشم ها، درد دست، کمر درد و ترس از کفاف ندادن عمر، این خطر هست که این کار را با شیوه ای که تاکنون آمده ام نتوانم به پایان برسانم، همکارانی یافتم و پا به پای آنها که دفترهای ششم و هفتم را پیش می بردیم، کار روی دفتر هشتم را آغاز کردم.

لازم به گفتن است که دفتر ششم را با کمک دکتر محمود امیدسالار که در لس آنجلس زندگی می کند و دفتر هفتم را به کمک آقای ابوالفضل خطیبی که در فرهنگستان زبان و ادب فارسی کار می کند، به پایان رساندم.

- آیا برنامه ای هم برای بازگشت به ایران دارید؟

من این گونه برنامه ریزی کرده ام که سالی یکبار به ایران بیایم ولی از آنجا که فرزندانم در آلمان به دنیا آمده اند و در آنجا به کار و زندگی مشغولند و از سویی دیگر هوای آلوده و ترافیک تهران براستی سرسام آور است و همچنین هزینه های زندگی در اینجا چندان ارزانتر از هامبورگ نیست، فعلاً تصمیمی به بازگشت ندارم.

واقعیت این است که در این سال ها نتوانسته ام سرمایه و پس اندازی اندوخته کنم و نه تنها هیچ نوع سودی از فروشِ کتاب هایم نبرده ام بلکه بخشی از حقوقی که از دانشگاه می گرفته ام را نیز صرفِ تحقیق و پژوهش کرده ام، بنابراین داشتن دو زندگی، یکی در ایران و آن یکی در آلمان برایم مقدور نیست.

 

پی نوشت:

* عنوان این گفت و گو برگرفته از کتابی است با همین نام از دکتر جلال خالقی مطلق.

** نشریه ی داشجویی آرش، دانشگاه علوم پزشکی تهران، رویه ی83 و 84.

*** علی میرفطروس، تاریخ ایران: تاریخ دردناک گسست ها و انقطاع های متعدد است، گفت و گو با نشریه ی دانشجویی طلوعِ دانشگاه اصفهان.

**** نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه یِ داریوش آشوری، نشر آگه، چاپ بیست و دوم، بهار 1384، برگ 5