|
سپاسگزاری
جلال خالقی مطلق
از همهی دوستان و همکاران عزیز، بانوان نیلوفر
احمدپور، نوشین شاهرخی و آقایان دکتر محمود
امیدسالار، دکتر ابوالفضل خطیبی، دکتر جلیل
دوستخواه، مسعول لقمان،
دکتر رضا مرادی غیاثآبادی و
خسرو ناقد که بنده را به مناسبت هفتادسالگیام به
پیامی گرم نواختهاند از بن دل سپاسگزارم و برای
همگی آنها از خداوند بزرگ تندرستی و توفیق
آرزومندم.
هفتادسال گویی به یک چشمزدن گذشت:
آری، آری، چـــه زندگـی زود گذشـــت
گویـــی که نبــود یا دمــی بود، گذشــت
گفتیم ز آتشش دمـی گـرم شـــدیــم
آتش همه دود بــود و چــون دود گذشـت
آری زود گذشت و بر سر کار و کارها گذشت و چون به
خود مینگرم میگویم:
بنگر که ز من کنون چه برپاماندهســـت
در دست چهام ز شــور دریا مانــدهست:
روز و مـــــه و ســـال آب دریا را خـــورد
یک بادیه شورهزار بر جــای ماندهســت!
و با اینهمه:
مــــن در دل خود بــــس آرزوهـــــا دارم
با خویشــــــتنم بــــگومــــــگوهــــا
دارم
پیمانهی عمر پر شـد افسوس افسوس
بــا بــــاده هنــــــوز
گفتــــــگوهــــا دارم
و هنوز کارهای ناکرده مانده است و در رگ تاک
بادهی ناخورده بسیار، اگر کلاغ پیر امان دهد:
نشــسته است خزان مرا کلاغـــی پــیر
که هرچه پیشهکنم، پیسهمیزند بموزیر:
چو اهل گردم، خواند که زود باشد، زود!
چو عشق ورزم، خواند که دیر باشـد، دیر!
|